گوشواره‌هایی که بالستیک شدند

حالا خیالش راحت بود؛ سهم خودش را برای پاک کردن اشک‌های آن دختر توی عکس، پرداخته بود.
به گزارش خبرگزاری فارس از لارستان، تلویزیون روشن بود و گوینده‌ اخبار، با لحنی حماسی از انفجارها و خط‌ونشان‌های خاورمیانه می‌گفت. اما دخترک کاری به این حرف‌های بزرگ نداشت. او فقط یک چیز را می‌دانست؛ اینکه آدم‌بدهایی هستند که دلِ بچه‌ها را می‌شکنند.مداد را تراشید، فوت کرد روی کاغذ تا تراشه‌ها کنار بروند و نوشت: عموجان سلام! من که نمی‌دونم موشک چیه... ولی میگن شما باهاش اسرائیل رو نابود می‌کنین.دستش روی خطِ بعدی مکث کرد. نگاهش چرخید سمتِ طاقچه‌ اتاق. کنارِ آینه، عکسی بود. عکسِ دختری کم سن و سال با چشم‌هایی زلال و معصوم، اما غمی به بزرگیِ یک کوه در نگاهش.مادرش گفته بود این دختر، نوه شهید است، نوه رهبر معظم انقلاب. دخترکِ بنارویه‌ای، بارها به آن چشم‌ها خیره شده بود. توی دلش می‌گفت: چرا باید بابابزرگِ کسی را شهید کنند؟ چرا این دختر نباید بخندد؟قلب کوچکش مثل یک گنجشک بی‌قرار می‌تپید. مداد را کنار گذاشت. دست برد سمت نرمه‌ گوشِ راستش. قفلِ طلایی و ظریفِ گوشواره‌ حلقه‌ای را پیدا کرد. کمی سفت بود. با انگشت‌های کوچکش فشار آورد. لبه‌ فلز، نرمه‌ گوشش را کمی سوزاند، اما قفل باز شد. گوشواره‌ بعدی را هم درآورد. آن‌ها را گذاشت کف دستش. چقدر کوچک بودند! اندازه‌ دو تا حبه قند، اما تمامِ دارایی براق دخترانه‌اش همین بود.
دوباره خم شد روی کاغذ. با خطی که حالا کمی از ذوق می‌لرزید، ادامه داد: یه گوشواره کوچولو دارم که می‌خوام بدم به شما تا باهاش موشک بسازین.کارش که تمام شد، دو شاخه گل رُز سرخ را که صبح از حیاط چیده بود، آورد. گل‌ها را بو کشید. نامه را با دقت تا کرد. گوشواره‌ها را گذاشت لای کاغذ، گل‌های سرخ و آن عکس بریده‌شده از نوه شهید را هم ضمیمه‌اش کرد و همه را گذاشت توی یک پاکتِ سفید. پاکت را چسب زد و روی دفتر مشقش گذاشت. حالا خیالش راحت بود؛ سهمِ خودش را برای پاک کردنِ اشک‌های آن دخترِ توی عکس، پرداخته بود.

سنگین‌ترین زرادخانه‌

پاکتِ سفید حالا روی خطوطِ آبیِ دفتر مشق استراحت می‌کرد. نرمه‌ گوش‌هایش از جای خالیِ گوشواره‌ها هنوز کمی گزگز می‌کرد، اما خنکایِ عجیبی توی سینه‌اش دویده بود. دست‌های کوچکش را دورِ زانوهایش حلقه کرد و به شاهکارش خیره شد. روی آن فرشِ لاکی، کنارِ مدادتراش و خرده‌چوب‌ها، حالا زرادخانه‌ای برپا شده بود که سوختِ موشک‌هایش نه از اورانیوم، که از عاطفه‌ بکرِ یک دختربچه تأمین می‌شد. او با همان دست‌های ظریفی که تا دیروز فقط موهای عروسک‌هایش را می‌بافت، حالا داشت معادلاتِ پیچیده‌ یک جنگِ جهانی را دستکاری می‌کرد.انگار نه انگار که توی آن محفظه‌ کاغذی، فقط یک ورقِ خط‌دار، دو گلبرگِ نیمه‌جان و دو مثقال طلایِ کودکانه است؛ او کلاهکِ هسته‌ایِ غیرتِ یک ملت را روی دفتر مشقش خلق کرده بود.
11:42 - 26 اسفند 1404
فرهنگ
استان ها
فارس

9 بازنشر22 واکنش
314٫3k بازدید