قصابی امنیت وسط بلوار

نوارِ مغزم گیر کرده بود روی سکانسِ جنگ و جلو نمی‌رفت. تهِ اتوبوس؛ دو تا پسر جوان که صورتشان را با ماسک پوشانده بودند و گوشی‌هایشان را با صدای بلند چک می‌کردند، فضای سنگینی درست کرده بودند.
خبرگزاری فارس؛ شیراز: کز کرده بودم روی صندلی اتوبوس واحد، سمت شیشه. باد سرد زمستانی می‌خورد توی صورتم اما نمی‌توانست حرارت صحنه‌ آتش زدن آن پلیس را از تنم بیرون کند. همین چند شب قبل بود؛ وسط بلوار، چند نفر دوره اش کردند. به اسم اعتراض، قصابی راه انداخته بودند. بوی گوشتِ کز داده و لاستیک سوخته هنوز توی بینی‌ام بود.تهوع از این توحش!همیشه خیال می‌کردم اگر قرار باشد داعش را ببینم، باید بروم آن طرف مرزها. فکر می‌کردم داعش یعنی مردهای غریبه با ریش‌های بلند و پرچم سیاه که سر می‌برند. اما این روزها داعش‌های وطنی که لابه‌لای مردم و به بهانه گرانی قایم شده‌اند، تمام تصوراتم را خراب کردند. فهمیدم درنده‌خویی، حیوانی است که می‌تواند از یقه پیراهن شیک هم‌وطن خودت بیرون بزند!سرم را تکیه دادم به شیشه لرزان اتوبوس. ایستگاه ستاد پیاده و سوار شدند. پیرمردی با کت‌وشلوار طوسی قدیمی اما اتوکشیده و کلاه لبه‌دار سوار شد. دستش پر از کیسه‌های میوه و نان بود. اتوبوس که راه افتاد، تلوتلو خورد. جا باز کردم کنارم. با لبخند خسته‌ای نشست و کیسه‌هایش را گذاشت زیر پایش: خیر ببینی بابا جان. انگار تو این شهر، فقط عجله تقسیم کردن، کسی صبر نداره.لبخند زدم. پیرمرد دست‌هایش میلرزید، اما نگاهش قرص و محکم بود.

رگِ خواب

پیرمرد چشم‌های نافذی داشت. از آن قدیمی‌های شیراز بود که کلامشان عطر بهارنارنج دارد و تلخی‌اش هم شیرین است. دستش را گذاشت روی زانویم و به انگشتر فیروزه‌ام خیره شد: خوش‌رنگه. نیشابوره؟ انگشتر را چرخاندم: قابل نداره حاج‌آقا. بله نیشابوره. سری تکان داد و آهی کشید: خدا حفظت کنه. قدیما جوونا که اینو دست می‌کردن، یعنی اهلِ خدا و پیغمبر بودن. محله ما، پشت بازار وکیل، یه رفیق داشتم، پهلوون بود. عین تو انگشتر داشت. اون موقع‌ها حرمت داشت این چیزا. نه مثل الان که همه چی قاطی شده.تلخی‌اش را قورت دادم. هنوز تصویر لگد زدن به سر آن سرباز بی‌دفاع جلوی چشمم بود. چه کسی باور می‌کرد توی شهر شعر و ادب، سلاخ‌ها آزادانه بگردند؟ چه کسی فکرش را می‌کرد که به اسم آزادی، امنیت را سلاخی کنند؟ پیرمرد انگار فکرم را خواند: می‌دونی پسرم؟ کاش این بچه‌ها می‌فهمیدن امنیت یعنی چی. نمی‌دونن. به ولای علی نمی‌دونن. اگه اون روزای سیاه رو دیده بودن، گول این فضای مجازی و فراخوان‌های دروغی رو نمی‌خوردن که بریزن خیابون و خون برادرشونو بریزن.

کانالِ عوض‌نشدنی

اتوبوس روی سرعت‌گیر پرید. صدای اعتراض مسافرها بلند شد. اما آن دو پسر تهِ اتوبوس، بی‌خیال، صدای کلیپ آشوبشان را بلندتر کردند. صدای شعار «مرگ بر...» توی گوشم زنگ می‌زد. برگشتم سمت پیرمرد:حاج‌آقا، منظورتون از اون روزای سیاه چیه؟پیرمرد کلاهش را برداشت و دستی به موهای تنک و سفیدش کشید: می‌دونم حوصله‌ تاریخ شنیدن ندارین. شما جوونای امروزی دنبالِ حرف کوتاه‌این. قصه‌ جنگ براتون شده کلیشه، مگه نه؟ دستش را گرفتم: نه حاجی. ما گوشمون بدهکاره. شما بگو.پیرمرد چشمانش را ریز کرد، انگار داشت چیزی را در دوردست می‌دید: چی بگم بابا؟ روزایی بود که نفس کشیدن هم شرط داشت. مرگ، سایه به سایه دنبالمون بود. سر کلاس، توی صف نونوایی، وسط بازار، هیچ‌جا امن نبود. صدام عین بختک افتاده بود رو زندگی‌مون. دیدی وقتی سوزن گرامافون گیر می‌کنه؟ زندگی ما اونجوری بود. انگار خدا کانال دنیا رو گذاشته بود رو جنگ و دیگه عوض نمی‌کرد.

وقاحت

پسرها بلند بلند می‌خندیدند و ادای پرتاب سنگ درمی‌آوردند. مرد میانسالی از جلو برگشت و تذکر داد: آقا رعایت کنید، اینجا جای این کارا نیست. یکی‌شان برگشت و با پررویی گفت: ناراحتی پیاده شو عمو! شهر دست ماست! خونم به جوش آمد. خواستم بلند شوم که دست سنگین پیرمرد نشست روی شانه‌ام: بشین پسرم. اینا مست هیجانن. نمی‌فهمن. فکر می‌کنن مملکت، بازی کامپیوتریه؛ می‌خوان بزنن و بشکونن و مرحله رو رد کنن. خبر ندارن این آتیشی که روشن کردن، اول دامن خودشونو می‌گیره. اگه یه موشک می‌خورد وسط خونه‌شون، می‌فهمیدن امنیت پلیس یعنی چی.

نمایش خون

به پسرها نگاه کردم که حالا داشتند با افتخار فیلم کتک زدن یک بسیجی را به هم نشان می‌دادند. یک نمایشِ تهوع‌آور. پیرمرد با گوشه کتش عرق پیشانی‌اش را گرفت: اینا اگه اون روزا رو دیده بودن، الان اینجوری جفتک نمی‌انداختن. پرسیدم: مگه اون موقع چی شد؟لبش را گزید و صدایش لرزید: محشرِ کبری بود. انگار صور اسرافیل رو فوت کرده بودن. من اون موقع تازه بیست سالم بود.توی عالم نوجوونی بودم، عشق موتور و فوتبال. اون روز رفته بودیم زمین خاکی محله برای بازی. توپ پلاستیکی دولایه کرده بودیم و کری می‌خوندیم. یهو صدای آژیر قرمز اومد. نه از این آژیر الکی‌ها، آژیر مرگ بود.رنگ از رخسار همه پرید. بچه‌ها فرار کردن سمت پناهگاه. من اما میخکوب شدم وسط زمین. زل زده بودم به آسمون. پدرم همیشه می‌گفت نترس، امنه. اما اون روز آسمون سیاه شد. هواپیماها اومدن. صدای انفجار که اومد، زمین زیر پام موج برداشت. موج انفجار پرتم کرد توی جوب خشک کنار زمین. بوی باروت قاطی شد با بوی خاک.
۴ MB

ترسِ خیس

دلم مچاله شد. صدای پیرمرد خش دار شده بود: من که بچه بودم، چه می‌دونستم جنگ یعنی چی. فقط می‌لرزیدم. دندونام به هم می‌خورد. صدای جیغ زنا و بچه‌ها می‌پیچید توی سرم. هواپیماها بمب می‌ریختن و می‌رفتن و دوباره برمی‌گشتن. انگار تمومی نداشت. می‌دونی ترسِ واقعی چیه جوون؟ اینکه من با اون همه ادعای لوتی‌گری خودمو خیس کردم.پیرمرد نفس عمیقی کشید: تا اینکه همه چی ساکت شد. یه سکوتِ مرگبار. انگار شهر مرده بود. من از توی جوب اومدم بیرون. سر و صورتم خاکی و خونی بود. به آسمون نگاه کردم. هنوز رد دود سیاه معلوم بود.

تکه‌های گوشت

به صورتش نگاه کردم که حالا خیس اشک بود. بغض گلویم را چنگ می‌زد. یاد بدن پاره‌پاره‌ آن مدافع امنیت افتادم که تکه‌تکه‌اش کردند. پرسیدم: بعدش چی شد حاجی؟ پیرمرد زد روی پایم: هیچی بابا جان. دویدم سمت خیابون اصلی. قیامتی بود که نگو. ساختمونا اومده بود پایین. مردم می‌دویدن و جیغ می‌زدن.رسیدم سرِ خیابون. حاج رحیم، بقال محله، نشسته بود روی زمین و داشت با دستای خونی خاک رو می‌کند. زنش زیر آوار بود. جلوتر رفتم. یه دست قطع شده افتاده بود وسط پیاده‌رو، هنوز ساعت مچی‌ش کار می‌کرد. دل و روده آدمیزاد کف خیابون پهن بود. من می‌دویدم و زیر پام صدای خرد شدن شیشه و استخون می‌اومد. لباسم پر از خون مردم شهرم شده بود. تو تا حالا بوی خون لخته شده شنیدی؟
من می‌دویدم. پدرم می‌گفت منو نزدیک فلکه پیدا کردن. وسط جنازه‌ها وایساده بودم و یه چیزی رو محکم مشت کرده بودم. دست قطع شده‌ یه شهید بود که انگشتاش قفل شده بود به پاچه شلوارم. انگار کمک می‌خواست. من همونجا خشکم زده بود. از همون موقع می‌ترسم به آسمون نگاه کنم. هر صدای بلندی که میاد، بند دلم پاره میشه.ای کاش این جوونا می‌فهمیدن. اینایی که امروز به بهانه نون و معیشت، شکم پلیس رو پاره می‌کنن، نمی‌دونن ناامنی یعنی چی. نمی‌دونن جمع کردن تیکه‌های بدن همسایه از روی شاخه‌ درخت یعنی چی. اینا قدر این لباس سبز و خاکی رو نمی‌دونن که اگه نباشه، ناموسشون امنیت نداره. وگرنه اینجوری هار نمی‌شدن.اتوبوس رسید به ترمینال. پیرمرد به زحمت بلند شد. کیسه‌هایش را برداشت، اما نگاهش هنوز مانده بود توی آن سال‌ها. سر اون شهید جدا شده بود وقتی پیداش کردن سر نداشت. اما دستش هنوز غیرت داشت. انگار می‌خواست بگه نذارین خونمون پایمال بشه.
09:39 - 18 دی 1404
جامعه
استان ها
فارس




15 پاسخ

@user17601427177318 دی 1404
در پاسخ به
حروم لقمه ان....گرونی و .. همش بهانست

تصویر نمایه‌ی ‌حسین‌
@a583118 دی 1404
در پاسخ به
قالَ رَسُولُ اللّه صلي الله عليه و آله فى حَديثِ المِعراجِ: ... بِالْقائِمِ مِنْكُم اَعْمُرُ اَرْضى بِتَسْبيحى وَ تَقديسى وَتَحليلى وَتَكبيرى وَتَمجيدى، وَبِهِ اُطَهِّرُالأَرْضَ مِنْ اَعْدائى وَ اُورِثُها اَوْلِيائى وَ بِهِ اَجْعَلُ كَلِمَةَ الَّذينَ كَفَرُوا بِىَ السُّفْلى وَكَلِمَتِىَ الْعُلْيا...…نمایش بیشتر

تصویر نمایه‌ی ‌احمد اسدی‌
@user17502357305118 دی 1404
در پاسخ به
حرامی تر از اونی که نیروی انتظامی مملکت رو بزنه نیست اینها نباشن به قران واحد امنیت نخواهیم داشت.

در پاسخ به
اينا كه حروم زاده ان ولي بر باعث وباني اش لعنت كه نارضايتي عمدي پيش ميارن و بهانه دست اين حيوانها ميدن

تصویر نمایه‌ی ‌ایران ایرانی‌
@user17124772794218 دی 1404
در پاسخ به
داعشی فکر پلیده که هر نفهمی می تونه انجام دهد

تصویر نمایه‌ی ‌آرام‌
@Aramm18 دی 1404
و کسانی که اینترنت را قطع نکردند، و فضا را برای تهییج جاهلان و تشجیع اشرار آزاد گذاشتند،دستشان به خون حافظان امنیت آلوده است.

تصویر نمایه‌ی ‌احمد محمودی نژاد‌
@user17665485801018 دی 1404
در پاسخ به
میخواین چیکارکنین با این آشوبی که درست شده؟ چرا هیچ کاری نمیکنین؟۴۵ ساله تصمیم گیری نمیتونین بکنین. همش یه بام و دوهوا.از ساخت بمب اتم گرفته تا سند زدن ماشین و تعطیلی شنبه یا پنجشنبه.هیچکس تو این مملکت بلد نیست تصمیم بگیره. دوهفته ست مملکت آشوبه هیچکس هیچکاری نمیکنه.

تصویر نمایه‌ی ‌حسین کاظمی۲‌
چرا یوسف پزشکیان و الیاس قالیباف که پدرانشان مسبب وضع موجودند را به جنگ این وحوش نمی فرستید؟آها یکی در سفر اذربایجان است آن یکی ترکیه

@user17678562874518 دی 1404
در پاسخ به
خوشبحالتون تو رفاه و اسایش هستین ما ک ی میوه ساده برا بچمون شده ارزو خب مقصر این وضع مملکت کیه منم یا اون کسایی ک مملکت رو اداره میکنن چرا درست اداره نمیکنن ک وضع ب اینجا برسه.تو فقر و گرسنگی داریم میمیریم کاش پلیس بیاد همه فقیرا رو بکشه ی دفعه ای راحت شیم روزی چندبار نمیریم

تصویر نمایه‌ی ‌مهیاد منتقد لکن معتقد‌
در پاسخ به
کسی که قدرت خریدش کم شده اگه راهی باشه تلاششو بیشتر میکنه رفاه خانواده ش کم نشه و اگه راهی نباشه اعتراض میکنه افرادی که به قصد آشوب و براندازی اومدن باید از صفوف معترضا جدا بشن و نهایتا دولت موظفه قیمتهارو به حالت قبلی برگردونه

در پاسخ به
اشکال نداره بعد از بازداشت چند مدت دیگه به یه مناسبتی آزاد میشن

در پاسخ به
اگر چنین کاری تو یک کشور دیگه شده بود پلیس میزد طرف رو لت پار میکرد تا حالش جا بیاد نه اینکه مامور رو با چاقو بزنند نباید ترحم کرد براونی که به پلیس دست دراز میکنه دوتاشون رو از تیر برق اویزون کنند بقیه حساب کارشون رو خواهند کرد چه سرنوشتی در انتظارشونه حساب معترض با اغتشاشگر فرق داره

@user17567101249818 دی 1404
در پاسخ به
کاربر زهرا که الان اکانت فیکت رو ساختیپلیس فقیر نمیکشه مزدوران اسراییل که مسلح هستند رو بازداشت میکنهتو واسه کنسرت رای میدی بعد دنبال رفع مشکلی؟

@user17593904787218 دی 1404
در پاسخ به
چند نفر پلیس و بسیجی دیگه باید شهید بشن تا آقایان حرکتی کنند؟دارم دیونه میشم خداهیبت نیروی نظامی و انتظامی شکسته بشه، هر ننه قمری به ما و مملکتمون چنگ میزنه

@user17678707038518 دی 1404
در پاسخ به
سلام میگم اینا چه فکری میکنند اخه امریکا با عراق افغانستان چکار کرد که بیاد ایران بکنه به خدا بهترین کشور رو داریم قدر شوبدونید