برای حاجت بزرگش «کاچی» پخت!
چشمم به دیگِ سیاه روی گاز چهارپایهاش که افتاد، علامتسؤال بزرگی توی ذهنم قد کشید و گفتم: «چی پختی ننهجان؟»، دستی به چشمهای بیرمقش کشید و گفت: «کاچی.» تا اسم کاچی به گوشم رسید، فهمیدم حاجت بزرگی دارد.
خبرگزاری فارس؛ چهارمحالوبختیاری| روزی که خبر شهادت آقا را به او رسانده بودند، آنقدر مویه کرده و زخم بر صورت نشانده بود که داشت نفس کم میآورد و اگر آقاجانم به دادش نمیرسید، معلوم نبود سر از بیمارستان در میآورد یا زبانم لال، قبرستان.و درست از همان روز، رخت سیاه پوشید و تا چهلم، آن را درنیاورد و بعد از چهلم هم به زورِ حرفهای بقیه، آن را از تن درآورد.میگفت مگر ما بعد از آقا خوشی داریم و مگر این داغ سرد میشود؟
حسرت دیدار آقا ماند بر دلش
از بس آقا را دوست داشت، به همه سپرده بود او را ببرند دیدارش تا یک دل سیر ببیندش. همیشه میگفت آقا اگر از کاکولیهای من بخورد، عاشقشان میشود؛ بنده خدا فکر میکرد اگر برود دیدارش، میتواند بقچهی پر از کاکولیاش را با خودش ببرد و پیشش پهن کند و یکی از آنها را با دست خودش بدهد دستش؛ امّا این آرزوی شیرین و ساده، حسرتی شد و ماند بر دلش.
درد ندیدن رهبر جدید پیرم کرده!
وقتی بعد از چند روز دوری و دلتنگی پایم به شهرکرد رسید و دیدمش، موهایش سپیدتر از همیشه شده بودند و غمِ چهرهاش، بغض سنگینی شد و نشست بیخ گلویم. دستی به کمر و دستی به عصا، توی ایوان ایستاده بود.گفتم ننهجان: «چه کردی با خودت؟» جوابش را وقتی شنیدم، بغضم امان نیاورد و شکست: «درد ندیدن رهبر جدید پیرم کرده!»
لبخندی روی لبهای چیندارش ندیدم
برای تغییر حالش، خواستم بحث را عوض کنم. برای همین، سوغاتیهایی که از قم برایش آورده بودم را ردیف کردم پیش رویش. برعکس همیشه، لبخندی روی لبهای چیندارش ندیدم. بهزحمت، یکتکه سوهان را مزهمزه کرد و با گفتن «چرا این همه زحمت کشیدی»، عصازنان و با نالههای کم جان، راه آشپزخانه را پیش گرفت و خواست بروم پیشش.
فهمیدم حاجت بزرگی دارد
ازخداخواسته، پشت سرش راه افتادم. تا چشمم به دیگ سیاه روی گاز چهارپایهاش افتاد، علامت سؤال بزرگی توی ذهنم قد کشید و گفتم: «چی پختی ننهجان؟»دستی به چشمهای بیرمقش کشید و گفت: «کاچی!»تا اسم کاچی به گوشم رسید، فهمیدم حاجت بزرگی دارد. از وقتی که یادم میآید، هر موقع گره به کارش میافتاد و حاجت بزرگی داشت، یک کاچی نذر حضرت ابوالفضل میکرد و توی امامزاده حلیمه و حکیمه خاتون بار میگذاشت. برای همین پرسیدم: «ننننه جانباز چی شده؟»نفسش را با صدا بیرون داد و گفت: «کاچی رو نذر حضرت ابوالفضل کردم تا رهبر جدیدمون سلامت بمونه و اگه خداناکرده توی بمباران بیتِ آقا ذرهای آسیب دیده خوبِ خوب بشه!»نمیدانستم چه باید بگویم. کاچیها را که میریخت توی کاسههای روحی تا به دست این و آن برسند، به آرزویش فکر کردم؛ به اینکه آیا میشود یک روز حسرتش لااقل با دیدار رهبر جدیدی که ندیدنش پیرش کرده است، کم بشود؟ حسرتی که کُنج دل خیلی از آدمهای این روزهاست!
12:31 - 5 مرداد 1405