خوشحالیفروشی در روزهای جنگ
در روزهای سخت جنگ دوازدهروزه، میان آژیرها و اضطرابهای تهران، یک کتابفروشی کوچک در چهارراه کالج به نقطهای از آرامش و دلگرمی برای شهروندان تبدیل شد؛ جایی که نه فقط کتاب، بلکه «خوشحالی» میفروختند.
گروه کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس: ۱۱ مرداد ۱۴۰۴؛ درست یک ماه و هشت روز از پایان جنگ دوازدهروزه گذشته است. هوای ظهر تهران، پر از ترافیک، بوق، آژیر و آدمهایی است که با شتاب از کنار هم میگذرند، بیآنکه حتی یک لحظه به اطراف نگاه کنند. چهارراه کالج، با همان چهره شلوغ و پرهیاهوی همیشگیاش، انگار نه انگار که یک ماه پیش، همین خیابان در سکوتی وهمآلود غرق بود.در میان شلوغی، همان خیابانهای آشنا، هنوز رگههایی از خاطره آن روزهای اضطراب و دلهره را با خود دارند؛ در چهرههای مردم، در مکثهای کوتاه رانندهها پشت چراغ قرمز، یا در پچپچهای زیرلبی دو رهگذر.کمی بالاتر از چهارراه کالج، جایی هست که انگار زمان در آن با سرعتی دیگر حرکت میکند. کتابفروشی «اسم»؛ مغازهای که حال و هوایش بیشتر به اتاق نشیمن یک خانه دوستداشتنی میماند. بوی کاغذ و برگهای پتوس در هم پیچیدهاند. ریسههای سبز از سقف تا کف کشیده شده و نور آفتاب از لابهلای برگها روی قفسهها میافتد. همهچیز نرم و آرام است، درست مثل اسمش؛ مثل یک مکث در دل شتاب تهران.قرار ما با فاطمه رحیمی، کتابفروشِ این فروشگاه، همینجاست؛ کسی که در روزهای جنگ، پشت همین پیشخوان ایستاده. خودش میگوید اینجا برای خیلیها «پناه» بود. و بعضی از مشتریان، اسم کتابفروشی را «خوشحالیفروشی» گذاشته بودند.
با صدای ملایم سلامش، گفتوگو شروع میشود. همانقدر ساده، همانقدر گرم.میگوید: «روز اول جنگ جمعه بود. طبق معمول تعطیل. ما هم خانه بودیم.نه کسی گفت تعطیلید، نه برنامهای عوض شد. فردایش، ساعت ۹ صبح، طبق معمول آمدم کتابفروشی. هنوز باورمان نمیشد که جنگ واقعی باشد.»فاطمه این جمله را با مکث و نگاهی به دوردست میگوید، گویی هنوز تصویر آن صبح را در ذهن دارد. هوایی سنگین و پر ابهام، که نمیدانستی قرار است روزت را مثل همیشه بگذرانی یا همهچیز از هم بپاشد.«اما از روز دوم، فضا عوض شد. صدای انفجارها، نگرانی همسرم، و خیابانهایی که آرامآرام خلوت میشدند...»صدایش آرام است، اما در ته آن میشود لرزش آن روزها را حس کرد.«مشتریها کمتر شده بودند، ولی هنوز هم میآمدند. بعضیها وقتی میدیدند کتابفروشی باز است، خیلی خوشحال میشدند. بعضیها میگفتند بودن شما آرامش میدهد.»و شاید همینجا بود که آن اسم غیررسمی روی کتابفروشی نشست؛ خوشحالیفروشی.فاطمه میگوید: «حتی اگر کسی فقط یک خودکار میخرید، حس میکرد حالش بهتر شده. انرژی مثبتی که میدادند به ما هم میرسید.»در حین صحبتش، مشتری جوانی وارد میشود. با نگاهی گمگشته بین قفسهها قدم میزند و به آرامی از فاطمه کتاب خاصی را میخواهد. فاطمه لبخند میزند و میرود سمت او. من در این فاصله چشمم به میز پرفروشها میافتد. «تو زودتر بکش» جزو کتابهای روی این میز است.فاطمه برمیگردد. صدای تند ماشینها از خیابان بالا میآید. من ناخودآگاه به پشت شیشه نگاه میکنم. فاطمه میگوید: «فکر نکنید فقط شما اینطورید. هنوز گاهی با صدای ماشینهای سنگین، دلم میریزد پایین. انگار صدای انفجار باشد. این هم از یادگاریهای جنگ است.»
میپرسم مردم این روزها دنبال چه کتابهایی بودند؟ فاطمه بدون مکث میگوید: «کتابهایی مثل «تو زودتر بکش» یا «اسرائیل، شهر مطلق است» فروش زیادی داشتند. مردم دنبال فهمیدن بودند. ریشههای جنگ، سیاست اسرائیل، نقش آمریکا، تاریخ منطقه... بخش سیاسی فروش بالایی داشت. روانشناسی هم همینطور. شاید چون خیلیها دنبال آرامش درونی بودند.»در تمام دوازده روز، فروشگاه باز مانده بود. نه با اجبار، که با حس مسئولیت. خودش توضیح میدهد: «اوایل فکر میکردم خب که چی؟ ما در استرس باشیم که بقیه حالشان بهتر شود؟ ولی بعد که رهبری گفتند زندگی روزمره را ادامه دهید، دیدم بودن ما اینجا واقعاً اثر دارد. انگار واقعا پناهگاه بودیم برای بعضیها.»
یادش هست خانوادهای چهار نفره، درست قبل از رفتن از تهران، به فروشگاه آمده بودند: «هم کتاب خریدند، هم بازیهای فکری. شاید یک ساعت اینجا بودند. بازی کردند، کتاب ورق زدند. گاهی با کوچکترین صدا از جا میپریدند، اما اینجا حالشان خوب بود. این برای ما خیلی مهم بود.»او از لحظههایی میگوید که احساس مفید بودن داشت. حتی اگر فقط برای دلداری دادن به یک مشتری، یا فراهم کردن چند لحظه آرامش برای کسی که دلنگران فرزندانش بود. «ما کاری نمیکردیم جز بودن. ولی همین بودن، خودش کار بود. شاید کوچک، ولی واقعی.»از نظر اقتصادی، اوضاع سخت بود. «فروش کمتر شده بود، ساعت کاری را کوتاه کرده بودیم. حتی فروش اینترنتی هم افت کرده بود. مردم نگران بودند بستهها به دستشان نرسد.»
اما با همه اینها، کتابفروشی «اسم» باز ماند. میان دیوارهایی پر از کتاب، برگهای سبز پتوس، و هوای آرامِ نیمهروشن، که چیزی از جنس امید در آن جریان داشت.گفتوگوی ما تمام میشود. اما حس آن گفتوگو، حس آن مغازه، آن آرامش عجیب، هنوز در من هست. بیرون، دوباره صدای بوقهاست و ترافیک زیر پل کالج. اما حالا میدانم در همین شلوغی، جایی هست که اگر جنگی دیگر هم بیاید، باز هم چراغش روشن خواهد ماند. جایی که نه فقط کتاب، که خوشحالی هم میفروشد.#کتابفروشی#کتاب#کتابخوانی#جنگ 21:52 - 13 مرداد 1404