مادر شهید ۷ ساله: پسر بزرگم را با چاقو زدند، پسر کوچکم را با گلوله

دکتر گفت اگر گریه‌زاری کنی این صحنه‌ها را جلوی چشمت تصور کن. مأموران ساواک اول یک جعبه شیرینی از تو می‌گیرند بعد پول گلوله‌ای که به پسرت زدند را باید بدهی و جسد پسرت را جلوی تراکتور می‌اندازند.
خبرگزاری فارس _ تبریز، معصومه درخشان: مادر است دیگر هر چند تا فرزند داشته باشد جنس دوست‌ داشتن فرزندانش باهم فرق می‌کند. مثل مادر ابراهیم و حسین که وقتی از ابراهیمش حرف می‌زند جوری دور پسرش می‌گردد که فکر می‌کنم از دار دنیا فقط همین یک پسر را دارد.وقتی ذکر لب‌هایش روایت از حسین می‌شود جور دیگری قربان‌صدقه قد و بالای جوان رعنایش می‌شود. اگر می‌توانست مادرانه‌هایش را قاب می‌گرفت و در کنار قاب عکس ابراهیم و حسین بر سینه دیوار می‌کوبید.مادرانه‌هایش دنیا دنیا واژه می‌شوند و کلمه، اما دیوار هیچ خانه‌ای را تاب این همه کلمات و واژه‌ها نیست آنجا که مادری دلتنگ عزیزانش می‌شود. ابراهیم نورچشم هفت‌ساله‌ای که گلوله تفنگ مأموران رژیم سفاک پهلوی قلب کوچکش را شکافت و حسین عزیزی که برای دفاع از خاک وطن به خون خویش رنگین شد.
در خیابان قره‌آغاج مهمان مادر ابراهیم و حسین هستم. هر کجا را نگاه می‌کنم چشمم در چشم‌های ابراهیم و حسین گره می‌خورد. روی هر دیواری قاب عکس آنها خودنمایی می‌کند و هر روز خانه مادر با عطر سلام‌وصلوات به روح پاک پسران شهیدش عطرآگین می‌شود. خانم یاسمن توانگر، مادر شهیدان ابراهیم و حسین برگی بانوی مبارز انقلابی در سال‌های ۱۳۵۶ و ۵۷ با داشتن ۶ فرزند قدونیم‌قد پای ثابت تظاهرات ضد پهلوی بود و حالا هم تمام‌قد پای اعتقاد و آرمان‌هایش ایستاده است.حاج‌خانم توانگر را می‌توان تاریخ شفاهی مبارزات مردمی در محله قره‌آغاج تبریز نامید چرا که خیلی گویا و روشن حوادث آن روزها را روایت می‌کند.

مخفی کردن اعلامیه امام زیر گونی سیب زمینی

او صحبت‌هایش را از ارتباط پسرش با آقای قاضی آغاز می‌کند، پسر بزرگم حسن زیر نظر آقای قاضی فعالیت می‌کرد. اعلامیه‌های حضرت امام (ره) را از ایشان گرفته و زیر لباسش قایم می‌کرد. به هر فردی که آقای قاضی می‌گفت، تحویل می‌داد.همسرم سیب‌زمینی می‌فروخت، گونی‌های سیب‌زمینی بزرگ بودند، عکس، اعلامیه، نوار کاست و متن سخنرانی حضرت امام (ره) را در گونی‌های سیب‌زمینی مخفی می‌کردیم. از آن عکس و اسناد الان دارید؟ذنمی‌دانم پسرم از کجا فهمیده بود مأموران می‌خواهند به خانه ما بریزند و همه‌جا را تفتیش کنند.یک روز پسرم گفت مأموران می‌خواهند بیایند از ترس اینکه اعلامیه را پیدا کنند عکس و اعلامیه‌ها را به خانه همسایه بردیم ولی او هم گفت شاید بیایند خانه ما را زیر و رو کنند قبول نکرد.برای اینکه همسر و پسرم را مأموران ساواک دستگیر نکنند مجبور شدند همه عکس‌ها، اعلامیه، کتاب و نوارهای حضرت امام را در چاه آبی که در حیاط بود بریزند متأسفانه الان از آن همه اسناد چیزی برایمان نمانده است.

روایت شهید ۷ ساله

حرف‌هایش دلتنگی برای پسر هفت‌ ساله شهیدش را بیشتر می‌کند. دل‌دل می‌کند برای روایت ابراهیم. پسرم ابراهیم همراه برادرش حسن به تظاهرات می‌رفت با اینکه سنش کم بود ولی چون همراه برادرش به هیئت می‌رفت بیشتر از سنش می‌دانست. یک روز همسایه‌ها به من گفتند پسرهایت به تظاهرات می‌روند، یک روز آنها را دستگیر می‌کنند. مخصوصاً ابراهیم که هنوز بچه است.به ابراهیم گفتم شنیدم به تظاهرات می‌روی، گفت آره تا زمانی که دزد نفت از تاج‌ و تخت نیافتد به تظاهرات می‌روم. مادر نگران من نباش. جیب‌هایم را ببین پر از نمک است. هر کس حرفی به من بزند به چشم‌هایش نمک پاشیده و فرار می‌کنم.۱۷ دی‌ماه سال ۱۳۵۷ بود من برای نماز مغرب و عشاء به مسجد رفتم و پسرها به همراه پدرشان بعد از نماز به هیئت رفتند. روحانی مسجد گفت؛ امشب حکومت‌نظامی اعلام کرده‌اند ولی حضرت امام خمینی (ره) فرمود باید حکومت‌ نظامی شکسته شود. به خانه آمدیم به بچه‌ها گفتم بیایید زودتر شام بخورید باید برویم تظاهرات شبانه تا حکومت‌ نظامی شکسته شود. قشنگ یادم است شام آبگوشت گذاشته بودم ما شام خوردیم ولی ابراهیم شام نخورد و گفت بعد از اینکه برگشتیم شام می‌خورم.به بچه‌ها لباس می‌پوشاندم همسرم گفت؛ "من از صبح دل‌شوره دارم بیا ما تنها برویم و بچه‌ها را نبریم، اگر اینها شهید شوند" من گفتم خون بچه‌های ما از خون فرزندان امام حسین ( ع) رنگین‌تر نیست. ابراهیم یقه و دکمه بلوزش را بازکرده بود گفتم پسرم دکمه لباست را ببند و لباست را مرتب کن گفت من لباسم را باز کردم گلوله را از هر کجا می‌خواهند بزنند برای من اثر ندارد.ساعت ۱۰ شب بود در همین محله "قرمیزی باغ" جلوی مسجد امام رضا(ع) رفتیم.
خیلی از اهل محل در خیابان بودند. مردم شعار می‌دادند؛ "«بیز بو شاهی ایستمیروخ کهنه لیب، آفتاوادا مشروب ایچیب کِفله نیب» تیراندازی خیلی شدید بود. مردم به کوچه‌های اطراف فرار می‌کردند. به همسرم گفتم بچه‌ها را ببر خانه، من هم ابراهیم را پیدا کنم بیاییم.کمی این طرف و آن طرف دویدم تا اینکه ابراهیم را پیدا کردم از دستش گرفته و کشیدم گفتم بیا برویم خانه دوباره فردا به تظاهرات می‌آییم. تا دم خانه کشیدم آوردم. کفشش هم از پایش درآمده بود. همین که خواستیم به داخل برویم از پشت به ما تیراندازی کردند. تیر به من نخورد ولی ابراهیم افتاد. بغلش کردم. همسرم گفت زود باشید بیایید خانه گاز اشک‌آور می‌زنند. تا وارد خانه شدیم ابراهیم را گذاشتم زمین رفتم برایش آب آوردم ولی ابراهیم آب نخورد.
همش می‌گفت؛ « ای‌وای مامان». یک‌لحظه دیدم همه جای بدن پسرم و لباس‌های خودم خونی شده. با صدای بلند فریاد کشیدم.از طرف دیگر مأموران خانه ما را محاصره کرده و به در خانه لگد زده و داد می‌زدند در را باز کنید. وقتی همسایه‌ها صدای مرا شنیده و وضعیت را دیدند که خانه محاصره شده از حیاط همدیگر به حیاط ما نردبان گذاشته و یکی‌یکی به خانه ما آمدند. یکی از همسایه‌ها به اسم رحیم آقا گفت این‌ طوری که نمی‌شود، باید ابراهیم را به بیمارستان ببریم هرچه می‌خواهد بشود.ساعت ۱۲ شب شده بود با هر مکافاتی بود ماشین آوردند و ابراهیم را بردند. رحیم آقا گفت هر کس پرسید می‌گویم مریض است به بیمارستان می‌برم. آن روزها هرکس به بیمارستان می‌رفت باید از کلانتری محل نامه می‌گرفت. تا این‌ها از کلانتری محل نامه بگیرند پسرم در بغل رحیم آقا شهید می‌شود. یکی دو ساعت بعد آنها آمدند پرسیدم پس پسرم ابراهیم کجاست؟ چرا او را نیاوردید؟ گفتند ابراهیم را در بیمارستان بستری کردند، گلوله را هم در آوردند. ساعت دو نصف شب شد، نتوانستم صبر کنم چادرم را سرکرده و از خانه زدم بیرون. دوان، دوان تا سر کوچه رفتم. یکی از همسایه‌ها را دیدم که پاسبان بود پرسید خانم کجا می‌روی؟ گفتم پسرم ابراهیم را شماها زده‌اید می‌روم ببینم چه بلایی سر پسرم آمده.پاسبان گفت من خبر ندارم. برو خانه الان همه‌جا حکومت‌نظامی هست. در خیابان همه ای‌وای را آتش زده‌اند. بهتره برگردی خانه. با ناراحتی گفتم من خانه نمی‌روم به‌جای این حرف‌ها مرا ببر بیمارستان.
با آن پاسبان و خانمش خسته و پریشان به بیمارستان رفتم، سراغ پسرم را گرفتم. پرستارها گفتند این مادر همان پسر کوچولواست.گفتم بله. یکی از پرستارها به من آب داد و برای اینکه من بی‌تابی نکنم گفت پسرت هم تو را صدا می‌کند ولی الان دکتر رفته بالای سرش بببند حالش چطوره.پرستار بعدی مرا به حرف گرفت و به من شیر و بیسکویت داد. از این همه بی‌خیالی پرستارها حرصم گرفت. با عصبانیت گفتم من حال پسرم را می‌پرسم شما به من بیسکویت می‌دهید. پرستار گفت پسرت آن طرف بیمارستان است اگر این شیر و بیسکویت را نخوری اجازه نمی‌دهیم پیش پسرت بروی.فکر می‌کردم پرستار راست می‌گوید چاره‌ای نبود شیر و بیسکویت را خوردم. چیزی به طلوع آفتاب نمانده بود خواستیم با پرستار به قسمت دیگر بیمارستان برویم یک‌لحظه دیدم همه اهل محل و همسایه‌ها در حیاط بیمارستان هستند و گریه می‌کنند.هنوز نمی‌دانستم چه شده و کجا باید ابراهیم را ببینم.صدای آقای دکتر را شنیدم، "ببرید پشت بیمارستان پسرش را ببیند". مرا به جایی برده و گفتند برو بشین تو ماشین. سوار ماشین شدم دیدم پشت ماشین یک جنازه است. دکتر گفت خانم این پسر شماست. باورم نشد آخه این جسد خیلی کوچک است ولی ابراهیم من که این‌قدر کوچک نبود.دکتر با تأکید گفت، " این جنازه پسر شهیدت هست. مأموران خیابان‌ها را محاصره کرده‌اند اگر می‌خواهی گریه زاری کنی و بفهمانی که این همان پسری است که دیشب در تظاهرات تیرخورده و شهید شده پس بدان که اول یک جعبه شیرینی از تو می‌گیرند و اولین شیرینی را خودت باید بخوری، بعد پول گلوله‌ای که به پسرت زده‌اند را می‌گیرند بعد هم جسد پسرت را جلوی تراکتور می‌اندازند تا تراکتور از رویش رد شود.
حالا اگر تاب دیدن این صحنه‌ها را داری از ماشین پیاده شو و گریه‌زاری کن. لطفاً آرام باش و اجازه بده بدون سروصدا ببریم ابراهیم را دفن کنیم. از بازگوکردن آن لحظات چشم‌هایش به اشک می‌نشیند و بغض راه آمدن واژه‌ها را سد می‌کند. سکوت، سکوت و باز هم سکوت همه‌جا را می‌گیرد.با گوشه چادرش نم اشک چشم‌هایش را می‌گیرد. آرام‌آرام دوباره تعریف می‌کند" با شنیدن حرف دکتر یاد خوابی افتادم که دو روز پیش دیده بودم و کمی دلم آرام شد. خواب دیدم یک اسب بالدار از آسمان آمد.بال‌هایش را باز کرد و جلوی خانه ما نشست، از نهر آبی که می‌گذشت آب خورد. ابراهیم روی بال‌های اسب نشست، اسب پر زد و رفت. " نمی‌دانم ما را از کدام کوچه و خیابان آوردند به محله مارالان رسیدیم. مقابل مسجد میانه با بلندگو اعلام کردند، می‌رویم پسر شهید هفت‌ ساله را دفن کنیم. بلافاصله اهالی مارالان چوب و قمه در دست جلوی مسجد جمع شده و به قبرستان مارالان رفتیم.یکی از دکترها گفت عموی من از کربلا برای من کفن آورده اگر اجازه می‌دهید ابراهیم را با کفن متبرک کربلا دفن کنیم، گفتم اشکالی ندارد. انصافاً آن دکترها خیلی دکتر باخدایی بودند و چطور تونستید برای ابراهیم مراسم ختم بگیرید؟ آه می‌کشد ای دخترم مگر می‌توانستیم مراسم بگیریم. مأموران اجازه نمی‌دادند. اگر فرمان و ابهت آقای قاضی نبود هیچ‌وقت نمی‌توانستیم این کار را بکنیم.آقای قاضی به ما پیام فرستاده بود از هیچ‌ چیزی نترسید و برای ابراهیم مراسم شام‌غریبان بگیرید خودم هم می‌آیم. شام غریبان در مسجد امام رضا(ع) قره‌آغاج تا اذان مغرب طول کشید. ایشان به همراه چند نفر از علما به شام غریبان آمدند. ایشان گفته بود هیچ مأمور ساواک یا پاسبانی حق ندارد تا تمام‌ شدن مراسم شام‌غریبان جلوی مسجد بیاید.

۴۰ شب در خانه همسایه ماندیم

باتدبیر ایشان شام غریبان بدون هیچ مزاحمتی از طرف مأموران برگزار شد. البته مصیبت و دردسرهای جدید شروع شد. مأموران خانه ما را شناسایی کرده بودند بعد از شهادت ابراهیم چند نفر مامور در پشت‌بام خانه‌های اطراف مستقر شده و هر لحظه خانه ما را رصد می‌کردند. به‌محض اینکه به حیاط می‌رفتیم یا کسی در خانه ما را می‌زد از پشت‌بام به ما تیراندازی می‌کردند.می‌خواستم بچه‌ها را در حیاط به دستشویی ببرم مجبور بودیم دسته‌جمعی برویم. بچه‌ها به‌تنهایی از صدای تیر و تفنگ می‌ترسیدند. تحمل این وضعیت خیلی سخت بود برای همین به مدت یک ماه یا ۴۰ روز شب‌ها برای خوابیدن به خانه آقا مهدی همسایه‌مان می‌رفتیم.فردا صبح به خانه خودمان می‌آمدیم دوباره شب برمی‌گشتیم خانه همسایه. تا اینکه به ۲۲ بهمن رسیدیم و انقلاب پیروز شد و اوضاع آرام شد.

با آمدن شاه و فرح به تبریز عکس امام را به شیشه چسباندم

با بازگو کردن خاطره‌ای از آمدن شاه و فرح به تبریز می‌خندد و می‌گوید، فکر کنم سال ۱۳۵۵ بود یک روز خانم همسایه گفت بیا برویم استقبال شاه و فرح. با تعجب گفتم شاه و فرح مگر به تبریز آمده‌اند؟ گفت بله در میدان قونقا مردم برای دیدار و خوشامدگویی شاه و فرح جمع شده‌اند. اخم کردم و گفتم فقط همین مانده که به پیشواز و خوشامدگویی شاه بروم که جوانان مملکت را به خون می‌کشد. برای اینکه به همه بگویم خانواده ما شاه را دوست ندارند آمدم عکس حضرت امام (ره) را پشت پنجره اتاق چسباندم. همان اتاقی که پنجره‌هایش رو به کوچه و خیابان بود و همسرم گونی‌های سیب‌زمینی را آنجا می‌گذاشت و عکس و اعلامیه‌ها را مخفی می‌کردیم.پسرم حسن به خانه آمد. عکس امام را از پشت شیشه دیده بود. پرسید مامان چرا عکس امام را پشت شیشه چسبانده‌ای؟ کسی جرأت نمی‌کند اسم امام را بگوید آن وقت تو عکسش را به شیشه‌ خانه چسبانده‌ای؟ با صراحت گفتم، می‌خواهم همه آقای ما را ببینند.

سیم‌های برق زیر برف

اکثر تظاهرات به دانشگاه تبریز ختم می‌شد، از میدان قونقا،قره‌آغاج و بازار به دانشگاه تبریز می‌رفتیم. یادم است در یکی از تظاهرات برف باریده بود وقتی به دانشگاه تبریز رسیدیم به داخل دانشگاه رفتیم. به ما اجازه ندادند جلوتر برویم، گفتند مأموران در حیاط دانشگاه تبریز از زیر برف سیم برق کشیده‌اند تا وقتی مردم از این مسیرمی‌روند برق بگیرد. با تعجب می‌پرسم این حرف شایعه بود یاواقعاًا این کار را کرده بودند. با صراحت حرف‌هایش را ادامه می‌دهد: دخترم من خودم سیم‌های برق را زیر برف دیدم.آنجا بین مردم ومأموران دعوا شد، من و مادران شهید حضرت پور باهم فرار کردیم. گفتند مأموران ساواک به داخل دانشگاه آمدند خانم‌ها به دانشکده‌ها و کلاس‌های درس بروند تا برنامه‌ریزی شود چکار کنند. ما در کلاس را می‌کوبیدیم باز کنید چرا ما را اینجا زندانی کرده‌اید، آقایان می‌گفتند تا سیم‌های برق را قطع نکنیم نمی‌توانید از کلاس‌ها بیرون بیایید. به هر زحمتی بود سیم‌های برق را جمع کرده و در کلاس‌ها را باز کردند و ما به خانه برگشتیم.

معشوق فرح اَللرده قالسین

تظاهرات قره آغاج معمولا از محله قرمزی باغ شروع می شد. یک روز خانم همسایه گفت دوباره تظاهرات از "قرمزی باغ" شروع شده پسرت حسن به تظاهرات رفت برو پسرت را بکش کنار و اجازه نده به تظاهرات برود. رفتم به تظاهرات مردم ملحق شوم دیدم مردم به کوچه باغ رسیدند قاطی آنها شدم تا میدان قونقا رفتیم از آنجا به قبرستان " شاوا" رسیدیم. دمپایی پوشیده بودم.با دمپایی نمی‌توانستم خوب راه بروم. دمپایی‌ها را در آورده و در قبرستان " شاوا" کنار یکی از قبرها گذاشتم تا اگر از دست ماموران فرار کردم سریع تر بدوم. مردم شعار می‌دادند؛الله شاهزی اَلوزدان آلسندربارینه بیر ولوله سالسینمعشوق فرح اَللرده قالسیندر میدان قونقا ماموران تیراندازی کردند، جمعیت خیلی زیادی به تظاهرات علیه شاه آمده بودند.هیچکس هیچکس را نمی شناخت. فرار کردم.نتوانستم پسرم حسن را پیدا کنم. دوباره به قبرستان "شاوا" برگشتم هنوز دمپایی هایم کنار همان قبر بود دمپایی پوشیدم و به خانه آمدم. تا به خانه رسیدم گفتند پسرم حسن را با تیر زده اند و الان در حیاط همسایه است سریع رفتم آنجا. گفتند نگران نباش چیزی نشده. آن زمان جوان ها شلوار دم پا گشاد می پوشیدند. دیدم شلوار پسرم سوراخ شده ولی تیر به پایش نخورده بود. اما پسرم خیلی ترسیده و حالش بهم خورده بود.

حسن را با چاقو زدند

هر روز درگیری بین مردم و ماموران بیشتر می شد،چند روز بعد همسرم از سر کار به خانه آمد و به من گفت مردم در کوچه یک جور خاصی به من نگاه می کردند ولی حرفی هم نزدند. سراغ پسرم حسن را گرفت حسن کجاست؟گفتم حتما در مسجد یا هیئت است.سریع به مسجد رفتم. در مسجد بسته بود. ولی دوستان حسن در مسجد بودند چون نمی‌خواستند حرفی به من بزنند در را باز نکردند. رفتم از بقال محله پرسیدم پسرم حسن را ندیدی؟ گفت چکار به حسن داری برو خانه هرکجا باشد الان پیدایش می‌شود، می‌آید خانه. با شنیدن حرفهایش بیشتر دلشوره گرفتم، گفتم راستش را بگو از پسرم خبر داری؟ گفت حسن را با چاقو زده اند و الان در بیمارستان است.سریع به خانه برگشتم و به شوهرم گفتم زود باش برویم بیمارستان حسن را با چاقو زده‌اند. به بیمارستان رفتیم ولی پسرم در بیمارستان نبود.یک نفر گفت پسرت خیلی اصرار کرد باید من بروم خانه مادرم مرا ببیند که سالم هستم بعد به بیمارستان بر می‌گردم پسرت را با آمبولانس به خانه بردند. دوباره به خانه آمدم دیدم پسرم در خانه است. گفت مادر به خاطر تو آمدم که نگران نباشی و ببینی سالم هستم.الان باید به بیمارستان برگردم.

کودک گمشده حسن را پیدا کرد

پرسیدم کی تو را به این روز انداخته؟ گفت می‌رفتم هیئت. دو نفر با ماشین از کنارم رد می شدند پرسیدند اگر هیئت می‌روی بیا بالا ما هم به هیئت می رویم. تا سوار ماشین شدم دست و پایم را بسته و پرسیدند تو در مسجد آن حرف ها را بر علیه شاه و مملکت می‌زدی. حسابی مرا کتک زدند بعد با چاقو به من حمله کردند و در آخر هم در یک محله ناشناس از ماشین پرت کردند بیرون.چه کسی و چطوری حسن آقا را پیدا کردند؟ این هم لطف خدا بود. در همان محله ها یک بچه‌ای گم می‌شود جوانان مسجد این بچه را در کوچه‌ها می‌گردانند تا ببینند خانه اش کجاست وقتی به یک محله می‌رسند، می‌شنوند صدای ناله‌ای از یک نفر می‌آید که کمک می خواهد سریع به آن طرف می روند و حسن را پیدا کرده و به بیمارستان می‌برند.

لحظه باشکوه ورود امام

حاج خانم توانگر که خانوادگی پای کار انقلاب بود زحماتشان به بار نشست و انقلاب با خون هزاران شهید به پیروزی رسید. حالا او از روزها و خوشحالی پیروزی می‌گوید" روز ۱۲ بهمن که امام عزیز ما وارد کشور شد ما در خانه بودیم ولی تلویزیون نداشتیم. برای دیدن برنامه امام به خانه همسایه رفتیم. لحظه ورود امام باشکوه بود. دوباره به خیابان رفتیم، این بار برای خوشحالی ورود امام محبوب و عزیزمان. با اینکه امام به کشور آمده بود ولی بختیار همچنان در کشور بود مردم شعار می دادند "بختیار بختیار اَلون قانا باتمامش الفرار الفرارروز ۲۲ بهمن که پیروزی انقلاب قطعی اعلام شد همه مردم در خیابان بودند و خوشحالی می کردند.از رادیو آهنگ های شادی پخش می شد. امام با آمدنش آرامش خاصی به کل کشور آورده بود.یادم است در کنار مسجد آل محمد قره آغاج مردی عکس حضرت امام را بالای سرش نگهداشته و عکس شاه را به طور برعکس روی شیشه وانت بار چسبانده بود و شکلات بین مردم پخش می کرد.#دهه_فجر#انقلاب_اسلامی#محله_قره_آغاج#شاه_رفت#امام_خمینی#آقای_قاضی_طباطبایی#خمینی_آذربایجان#شهید_ابراهیم_برگی#شهید_حسین_برگی#معصومه_درخشان
15:06 - 17 بهمن 1403

12 بازنشر55 واکنش
147٫2k بازدید




5 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌مهران احدی لاهرودی‌
@Ahadi_ir17 بهمن 1403
در پاسخ به @Derakhshan
مادر جان، داغ فرزند سخت است، اما اجر شما نزد خداوند بسیار عظیم است. قصه‌ی فرزند شهیدت را برای همیشه در یادها زنده نگه خواهیم داشت.

@user17384267998017 بهمن 1403
در پاسخ به @Derakhshan
هزاران صلوات بر شهدا

تصویر نمایه‌ی ‌کورش عروج‌
@Koorosh_Orooj18 بهمن 1403
در پاسخ به @Derakhshan
رضوان الله تعالی عليهم جميعاًرحمت و خشنودی خداوند رحمان و کریم بر همه شهدای عزیزمان باداللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْشهادت اجر خوبان جهان استخدایا اجر این خوبان بیفزاشهادت با شریفان خورده پیوندکنند شادی شهیدان زین چنین وصل…نمایش بیشتر

@Sara17117219 بهمن 1403
در پاسخ به @Derakhshan
درود بر شهیدان راه خدا د مادران شهدا