شهیدی که «حاج قاسم» میگفت مزارش «شفاخانه» است
مزارش سالهاست که فقط قطعهای از گلزار شهدای کرمان نیست؛ مقصد دلهایی است که با امید میآیند و با آرامش بازمیگردند. مردی که حاجقاسم دربارهاش گفت: «ما افتخار میکنیم به عبدالمهدی مغفوری که امروز قبرش امامزاده شهرمان است.» اما عبدالمهدی مغفوری چه کسی بود که امروز، مزارش برای بسیاری به «شفاخانهٔ ایران» تبدیل شده است؟
خبرگزاری فارس ـ کرمان: بعضی انسانها را باید از نگاه انسانهای بزرگ شناخت. برای شناخت شهید عبدالمهدی مغفوری، کافی است به یک جمله از حاجقاسم سلیمانی برگردیم؛ جملهای که نه از سر تعارف، بلکه حاصل سالها رفاقت، شناخت و همسنگری بود: «ما افتخار میکنیم به عبدالمهدی مغفوری که امروز قبرش امامزاده شهرمان است.»حاجقاسم از فرماندهای سخن میگفت که بزرگیش نه در مسوولیتهای نظامی، بلکه در اخلاص و بندگیش جلوه میکرد؛ مردی که در میدان جنگ، فرمانده بود و در خلوت، عارفی بیادعا.
عارفی که از کرمان به آسمان رسید
شهید عبدالمهدی مغفوری سال ۱۳۳۵ در روستای سرآسیاب فرسنگی کرمان و در خانوادهای مذهبی دیده به جهان گشود. پدرش روضهخوان اهلبیت (علیهم السلام) بود و عبدالمهدی از همان کودکی در فضای ایمان و محبت اهلبیت (علیهم السلام) رشد کرد.پس از پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پاسداران پیوست و در سالهای دفاع مقدس، در کنار رزمندگان لشکر ۴۱ ثارالله خوش درخشید و به معاونت ستاد این لشکر رسید. اما آنچه او را در میان همرزمانش ماندگار کرد، درجه و مسوولیت نبود.همرزمانش او را «عارف لشکر» مینامیدند؛ مردی که اسلحه بر دوش داشت، اما دلش همیشه بر سجاده آرام میگرفت.
مردی که از یک خودکار بیتالمال میترسید
اخلاص شهید مغفوری را شاید بتوان در رفتارهای به ظاهر سادهاش دید. او نسبت به بیتالمال چنان حساس بود که حتی یک خودکار را امانتی میدانست که باید روزی پاسخگوی آن باشد.روزی یکی از دوستانش از او خودکاری خواست. شهید از خانه بیرون رفت و با خودکاری دیگر بازگشت. وقتی علت را پرسیدند، گفت: «من روز قیامت جواب همین خودکار را هم نمیتوانم بدهم.»همین روحیه را حاجقاسم با خاطرهای دیگر روایت میکند؛ روزی که همسر باردار شهید مغفوری نیاز به رفتن به بیمارستان داشت، اما او حاضر نشد از موتورسیکلت سپاه استفاده کند.وقتی علت را پرسیدند، پاسخ داد: «امروز باک موتورم را با بنزین سپاه پر کردم. درست نیست با موتور بروم.»و راه بیمارستان را پیاده طی کرد؛ رفتاری که برای او یک تصمیم ساده نبود، بلکه سبک زندگی بود.
فرماندهای که شبها به آسمان میرفت
عبدالمهدی مغفوری در میدان، فرمانده بود؛ اما شبها، در سجادهٔ عبادت زانوی بندگی میزد.حاجقاسم درباره او گفته بود: «کسی که در هیچ شبی نافله شب او قطع نمیشد. اگر در اتوبوس بود، وسط راه پیاده میشد، نافله شبش را به جا میآورد و با وسیله بعدی خودش را میرساند.»برای او، جهاد فقط در خط مقدم معنا نمیشد؛ جهاد اصلی، ساختن نفس بود. در یکی از جلسات رسمی، با فرارسیدن وقت نماز، بیدرنگ از پشت میز بلند شد و به نماز ایستاد؛ زیرا برای او هیچ جایگاهی بالاتر از ایستادن در برابر پروردگار نبود.
تابوتی که بوی قرآن میداد
شهید مغفوری در عملیات کربلای ۴ و در جزیره امالرصاص به شهادت رسید؛ اما روایت او با شهادت پایان نیافت.وقتی پیکرش به کرمان رسید، روایتهایی شگفت از لحظات وداع با او بر سر زبانها افتاد؛ روایتهایی که بیش از هر چیز، از پیوند عمیق او با قرآن حکایت داشت.حاجقاسم سالها بعد، با یادآوری آن روزها گفت: «ما هرگز فراموش نمیکنیم قرآن خواندن شهید مغفوری را در تابوت و اذان گفتنش را در قبر هنگام دفن.»شاید برای همین بود که آخرین روایتهای زندگیاش نیز با قرآن گره خورد؛ روایتی که هنوز همرزمانش با احترام از آن یاد میکنند.
حاجقاسم؛ پدری برای خانواده یک شهید
رفاقت حاجقاسم و شهید مغفوری با شهادت پایان نیافت. او خود را در برابر خانواده یاران شهیدش مسوول میدانست.سالها بعد، وقتی نوه شهید مغفوری نیاز به عمل جراحی پیدا کرد، حاجقاسم خود را به بیمارستان رساند و تا پایان عمل کنار خانواده ماند.وقتی دختر شهید از او تشکر کرد، پاسخ شنید: «من در جنگ بابایت را جای خودم فرستادم. حالا هم من به جای او اینجا هستم.»این فقط یک دلجویی نبود؛ ادای دِینی بود که حاجقاسم خود را تا پایان عمر موظف به انجامش میدانست.
شفاخانهای که دلها به آن پناه میبرند
امروز در گلزار شهدای کرمان، مزار شهید عبدالمهدی مغفوری تنها یک مزار نیست؛ پناهگاهی برای دلهایی است که با امید میآیند و با آرامش بازمیگردند.شاید راز این همه ارادت را باید در همان جمله حاجقاسم جستوجو کرد؛ جملهای که سالهاست بر زبان مردم کرمان جاری است: «ما افتخار میکنیم به عبدالمهدی مغفوری که امروز قبرش امامزاده شهرمان است.»شهید مغفوری رفت، اما آنچه از او به یادگار ماند، فقط خاطره یک فرمانده نبود؛ میراث مردی بود که امانتداری را تا مرز تقوا، عبادت را تا بلندای عرفان و اخلاص را تا اوج شهادت زندگی کرد.شاید به همین دلیل است که امروز، زائران بر مزارش فقط فاتحه نمیخوانند؛ با درد میآیند، با امید نجوا میکنند و با دلی آرام بازمیگردند.اینجا، برای خیلیها فقط یک مزار نیست؛ «شفاخانهٔ ایران» است.
16:03 - 9 مرداد 1405