وصیتنامه شهید حاج قاسم سلیمانی، آخرین نامه یک فرمانده به ملت ایران است؛ نامهای که در بخشی از آن، خطاب به مراجع و علمای بزرگ شیعه، جملهای ماندگار ثبت شد: «من حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای را خیلی مظلوم و تنها میبینم.» جملهای که امروز، در آستانه آیینهای تشییع رهبر شهید، دیگر فقط بخشی از یک وصیتنامه نیست؛ روایت آخرین دغدغه مردی است که تا واپسین لحظه، دلش برای ولایت میتپید.
خبرگزاری فارس ـ کرمان: بعضی جملهها، سالها در میان سطرهای یک وصیتنامه میمانند؛ بیآنکه زمان، فرصت فهم کاملشان را بدهد. اما روزی میرسد که همان چند کلمه، از دل تاریخ بیرون میآیند و معنایی تازه پیدا میکنند. امروز، در آستانه آیینهای تشییع رهبر شهید، یکی از همان جملات دوباره پیش روی ملت ایران قرار گرفته است؛ جملهای که شهید حاج قاسم سلیمانی با تمام شناخت، ایمان و دلدادگیاش خطاب به مراجع و علمای بزرگ شیعه نوشت: «من حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای را خیلی مظلوم و تنها میبینم.»
دغدغهای که در وصیتنامه ماند
شهید سلیمانی این سخن را خطاب به مراجع و علمای بزرگ شیعه نوشت؛ نه از جایگاه یک فرمانده، بلکه به تعبیر خودش، از جایگاه «سربازی چهلساله در میدان»؛ سربازی که از فراز سالها تجربه، آیندهای را میدید که دیگران شاید کمتر به آن توجه داشتند.او نوشت:«من حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای را خیلی مظلوم و تنها میبینم. او نیازمند همراهی و کمک شماست و شما حضرات با بیانتان، دیدارهایتان و حمایتهایتان میبایست جامعه را جهت دهید.»اما این تنها یک گلایه نبود؛ پشت این جمله، تحلیلی عمیق از آینده نهفته بود. او هشدار داد:«اگر این نظام آسیب ببیند، دین و آنچه از ارزشهای آن شما در حوزهها برایش زحمت کشیدهاید، از بین میرود... راه صحیح، حمایت بدون هرگونه ملاحظه از انقلاب، جمهوری اسلامی و ولیفقیه است.»
مظلومیتی که از شناخت برخاست
آنچه این جملات را متفاوت میکند، آن است که از زبان مردی بیان شده که سالها در متن حساسترین تحولات منطقه حضور داشت؛ فرماندهای که رهبران سیاسی، فرماندهان نظامی و علمای بسیاری را از نزدیک دیده بود و با این حال، در وصیتنامهاش از مظلومیت رهبر انقلاب سخن گفت.این نگاه، تنها به وصیتنامه محدود نمیشد. حجتالاسلام علی شیرازی، نماینده سابق ولیفقیه در نیروی قدس سپاه، نقل میکند که حاج قاسم روزی به او گفت:«من هیچکس را با آقا معامله نمیکنم. فاصله آن فلان مسئول با آقا از زمین تا آسمان است. من از آقا چیزهایی دیدهام که نمیتوانم پشت سر ایشان حرکت نکنم.»جملهای کوتاه، اما عمیق؛ جملهای که نشان میدهد این دلبستگی، نه بر پایه احساسات زودگذر، بلکه حاصل سالها شناخت، مشاهده و یقین بود.
آخرین دغدغه یک سرباز
در بخش دیگری از وصیتنامه نیز، شهید سلیمانی با زبانی سرشار از ارادت مینویسد:«خداوندا! تو را شکرگزارم که پس از عبد صالحت خمینی عزیز، مرا در مسیر عبد صالح دیگری که مظلومیتش اعظم است بر صالحیتش، مردی که حکیم امروز اسلام و تشیع و ایران و جهان سیاسی اسلام است، خامنهای عزیز که جانم فدای جان او باد قرار دادی.»این عبارت، آخرین توصیف او از رهبرش است؛ توصیفی که در واپسین نوشته زندگیاش ثبت شد و نشان داد دغدغه ولایت، تا آخرین لحظه با او بود.
حرف آخر...
این روزها که ملت ایران خود را برای حضور در آیینهای تشییع پیکر مطهر رهبر شهید آماده میکند، آن چند جمله از وصیتنامه حاج قاسم، دیگر تنها سفارشی به علما نیست؛ ندایی است برای همه آنان که دل در گرو انقلاب دارند.سربازی که سالها پیش از تنهایی و مظلومیت ولیّ زمانش نوشت، امروز دیگر در میان ما نیست؛ اما میلیونها ایرانی با گامهای خود، با اشکهای خود و با حضورشان در این بدرقه تاریخی، میخواهند نشان دهند آن دغدغه، تنها دغدغه یک سرباز نبود؛ دغدغه ملتی بود که هرگز پرچم ولایت را بر زمین نخواهد گذاشت.
شاید امروز، رساترین پاسخ به آن وصیت، نه در کلمات، که در همین دریای انسانهایی باشد که می آیند تا با حضور خود بگویند: حاج قاسم عزیز، تو از تنهایی رهبرت نوشتی؛ اما نگران نباش، این ملت، تا آخرین نفس، پشت ولایت خواهد ایستاد و رهبرش را هرگز تنها نخواهد گذاشت.
در تمام سالهای فرماندهی، کمتر پیش میآمد، حاج قاسم برای اثبات سخنی، به خدا سوگند بخورد؛ اما هرگاه سخن از ولایت و رهبر معظم انقلاب به میان آمد، خدا را گواه حقیقتِ سخن خود گرفت؛ یکبار در میان مردم با «والله... أشهد بالله...» و بار دیگر در وصیتنامهاش با «والله، والله، والله...». گویی هیچ حقیقتی را …
آخرین خواسته شهید حاج قاسم سلیمانی از مردم دیارش، ساختن یادمان، نامگذاری خیابانها یا برگزاری مراسم برای خودش نبود؛ او در وصیتنامه سیاسی ـ الهیاش، تنها یک امانت را به مردم کرمان سپرد؛ اینکه تا پایان، پشت ولایت بمانند.
فرماندهای که میلیونها نفر او را با عنوان «سردار» و درجه نظامی «سپهبد» میشناختند؛ اما خودش همه این عناوین را کنار میزد و تنها یک نام را شایسته خویش میدانست؛ «سرباز ولایت». نسبتی که برای او نه یک عنوان، نه یک شعار و نه تعبیری احساسی، بلکه بزرگ ترین افتخار زندگی و نسخه عاقبتبهخیری بود.