الله اکبر، خامنهای تا ابد رهبر
آقا جانمان، آقای شهیدمان، آقای پدر شهید، شما را با مهر صدا خواهیم زد در هر برهه از زمان حتی اگر نباشید.
خبرگزاری فارس_تبریز؛ در جنگ 12 روزه، وقتی برادر دوست دوران دبیرستانم شهید شد، بعد از سالها رفتم دیدنش، محکم بغلش گرفتم و او خود را مچاله کرد در آغوشم. دقایقی چشمهایش روی شانهام بارید! چادرم خیسِ خیس بود. آخر سر سرش را بالا گرفت و گفت، مجتبی تنها برادرم نبود که! پدرم بود، من در دو سالگی یتیم شده بودم و یکبار هم الآن! آخ که درد یتیمی را تا قبل شهادت مجتبی متوجه هم نبودم؛ از بس که همیشه بود ولی الان دیگر نیست، گفت همه جایم درد میکند، بند بند وجودم، حتی نگاهم!واقعیتاش را بخواهید آن موقع نفهمیدم چه میگوید! یعنی چه که نگاهم درد میکند، مگر نگاه هم درد میکند؟ حال یکسال نشده ، حال دلم یکسره بارانی است، نگاهم درد میکند، بغضم درد میکند، اشکهایی که از چشمهایم جاری میشود، آن هم درد میکند؛ آخر یتیم شدهایم، درد تا مغز و استخوانمان رفته و علاجی برایش نیست!
قبول دارید گاهی این امکان وجود دارد که انسان در یک لحظه و از یک اتفاق به بعد یکباره 50 سال بزرگتر شود؟ مثلا خود ما مردم ایران در یک شنبه تا یکشنبه پیر شدیم و بعدش موهای کنار شقیقهمان خیلی سفید شد جوری که دیگر ماندیم لابلای یک مشت خاطرات که تا همین چند روز پیش برایمان اتفاق افتاده بود.
خودم نوشت و دیگران نوشتها برای آقا جان
10 روز پیش بود که دست پسر کوچولو را گرفتم و راهی خیابان کشوردوست شدم! تصمیم گرفته بودم این بار برای دل خودم بروم، بدون هیچ گزارشی، یادداشتی، روایتی! بروم و از لحظه به لحظه این دیدار لذت ببرم، بروم تا پسر کوچولو با باباجانمان آشنا شود و بروم و بعدها حسرت خاک خورده گوشه قلبم نشود که حیف آنقدر در حسینیه دنبال سوژه برای روایتنویسی میگشتم که اصلا آقا جان را خوب ندیدم.چقدر امروز از آن تصمیمم خوشحالم! چقدر برای پسر کوچولویم خوشحالم که قرار است بعدها وقتی اسم مولای زمان آمد، گوشه لبش از خنده کج شود و بگوید من و مامان، دوتایی رفتیم و در آخرین دیدار حضرت آقا با مردم آذربایجان حضور داشتیم.در این متن برخی روایتهای کوتاهی که از دیروز تا امروز شنیدهام یا برای خودم اتفاق افتاده است را برایتان تعریف میکنم.
داستان اول؛ پسرکوچولو: باااا باااا
پسر کوچولو تازه تازه حرف زدن یاد گرفته است، یعنی همه نفساش را پشت لبهایش جمع میکند تا مثلا بگوید مااا ماااان، بااا باااا، داااای دااای؛ در این میان اگر از یکی هم خوشش بیاید بلافاصله آن را با انگشت اشاره نشان میدهد و لبخند میزند و یک چیزهای نامفهومی میگوید. 10 روز پیش که رفتیم دیدار رهبری با مردم آذربایجان به مناسبت 29 بهمن، پسر کوچولو از همهمه و شلوغی جمعیت کلافه شده بود، یعنی یک جایی از حسینیه نشسته بودم که اصلا دلم نمیخواست آن ویوی بینظیر را از دست بدهم پس همه تلاشم را میکردم تا پسرک آرام بگیرد. یک لحظه که آقا وارد حسینیه شدند، پسر کوچولو متوجه حضورشان شد؛ با تعجب نگاهشان میکرد، چند باری با انگشت اشاره نشانشان داد و همه قدرت آوایی خود را پشت لبهایش رساند و گفت: باااا باااا؛ نگاهش کردم و خندیدم.همان صحنه دوباره تکرار میشود، این دفعه در حسینیه نیستیم، در خانهمان هستیم؛ تصاویر آقا کل صفحه تلویزیون را پُر کرده است، پسر کوچولو باز تصویر آقا را میبیند، میخندد، با انگشت نشانشان میدهد و کمی روانتر از قبل میگوید:باا باا؛ نگاهش میکنم، اشک میریزم و میگویم آره بابا.
داستان دوم: الله اکبر، خامنهای رهبر
یکشنبه دهم اسفندماه 1404؛ نماز جماعت تمام شد و تکبیر گفتیم...الله اکبر... خامنهای رهبر!روضه نخوانده چشمها خیس شد.
داستان سوم: شهید روزهدار با لب تشنه
یکشنبه دهم اسفندماه 1404؛ مداح روضه علمدار میخواند، همه بر سرشان میزنند؛ مداح به لب تشنه سیدالشهدا میرسد همه ضجه میزنند آخر آقای ما هم با لب تشنه شهید شد.
داستان چهارم: همه شبیه کسی میشوند که عاشق او بودند
سکوت در اتاق حاکم است؛ همهمان سیاه آقایمان را بر تن کردهایم، همکارم دارد کلیپی از عشق آقا به امام حسین(ع) گوش میدهد؛ زیر لب میگوید آقا، اباعبدالله الحسین را خیلی دوست داشت، به خاطر همین شهادتش هم شبیه او شد.
داستان پنجم: امان از نماز عید فطر امسال
با همسرم هماهنگ شده بودیم تا نماز عید فطر را بیاییم تهران و پشت سر آقا اقامه کنیم و بعد هم برویم قم! آخ از عید فطری که دیگر سیدعلی ندارد.
داستان ششم: نام سال 1405
از یک ماه مانده به پایان سال با بابا سر نام سال که رهبر معظم انقلاب انتخاب میکردند، بحثمان میشود؛ همیشه هم بابا شعار نزدیکتر را حدس میزد. صبح بابا با بغض نگاهم میکند، با اشک جواب نگاهش را میدهم؛ امسال شعار سال را مردم انتخاب میکند، خیبر خیبر یا صهیون
داستان هفتم: فرماندهانی که قدشان به تخته سیاه هم نمیرسید
دختران کوچولوی مینابی، فرشتههای قشنگ یک خانه؛ شما مگر از این دنیا چه دیدید که بار سفر بستید؟ این دنیا قشنگ نبود مگر نه؟ دختران مینابی بعضیها میگفتند اسرائیل و آمریکا جانمان با مردم عادی که کاری ندارد؟ راست میگفتند شما که مردم عادی نبودید! شما همان فرماندههای مورد هدف بودید که حتی قدتان به تخته سیاه هم نمیرسید؛ شهادت مبارکتان؛ بهشت مبارکتان باشد؛ هوای آقاجانمان را داشته باشید.
داستان هشتم: ای ایران میخوانیم
ماشین کناریام در ترافیک سرسامآور دارد ای ایران گوش میدهد؛ نگاهمان به هم میافتد ناخودآگاه گوشه چشمهایش خیس میشود، ناخودآگاه گوشه چشمهایم خیس میشود، صدایش را بلند میکند.آقاجان داریم برایتان ای ایران میخوانیم، همانی که خیلی دوست داشتید.
آقا جان شما رفتید ولی بدانید ما خیلی دلتنگتان خواهیم شد و چقدر جایتان در روز آزادی قدس و نابودی رژیم منحوس صهیونیستی خالی خواهد بود! آقا جان دیگر هیچ چیزی در وصف شما نخواهم نوشت، زیرا شما عین خون در رگهای ما جاری بودید و خواهید ماند و نیازی به نوشتن نیست ولی بین خودمان آقا سخت است کنار اسمتان از فعل گذشته استفاده کرد.تا ابد در قلبمان خواهید ماند، دوستتان داریم مولاجان.
16:42 - 10 اسفند 1404