نامه‌ای که راز پسر آقای دادستان را فاش کرد

«بچه‌های جهاد سازندگی بعد از پیروزی انقلاب اومدن روستای ما. برامون جاده کشیدن، لوله‌کشی آب انجام دادن و...اونجا می‌دیدم یکی از کارگرها تمام‌مدت در حال کار بود. وقت ناهار، تند تند یک چیزی می‌خورد و دوباره برمی‌گشت سر کار. یک بار هم دیدم با حال خاصی نماز می‌خوند! گفتم:چه آدم عجیبیه! اون از کار کردنش، این از نماز خوندنش...شوهرم گفت:میگن این، پسر دادستانه! نوه علامه طباطبایی هم هست!»
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ می‌گویند نه طول زندگی آدم‌ها بلکه این عرض زندگی آنهاست که اهمیت دارد. به گمانم دوره مسئولیت هم، مشمول همین قاعده است. شاهدش، انسان‌های بزرگی که همین‌جا در ایران عزیز ما در دوره‌های کوتاه مسئولیت‌شان، منشأ خدمات عظیم و ماندگار بوده‌اند؛ از امیرکبیر و شهید رجایی گرفته تا شهید رئیسی. 14 شهریور هم، سالروز شهادت یکی از همین مردان تاثیرگذار در تاریخ معاصر ایران است؛ آیت‌الله «علی قدوسی» که شاگرد خاص امام خمینی در حوزه علمیه قم و همراه و همرزم ایشان در مبارزات ضد رژیم پهلوی از سال 41 تا 57 بود، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، توسط استادش برای یک ماموریت مهم در ساختار قوه قضاییه انتخاب شد. آیت‌الله قدوسی هم که با مدیریت ویژه‌اش در مدرسه حقانی در سال‌های قبل از انقلاب شناخته می‌شد، در دو سال و یک ماه مسئولیتش به‌عنوان دادستان کل انقلاب اسلامی از 15 مرداد 1358 تا 14 شهریور 1360، موفق شد اصلاحات بنیادی در نهاد دادستانی ایجاد کند. در چهل و پنجمین سالگرد شهادت آیت‌الله علی قدوسی و برای آشنایی هرچه بیشتر با زندگی، فعالیت‌ها و خدمات او، با ما در مرور روایت شیرین حاج خانم «نجم‌السادات طباطبایی»، همسر ایشان همراه باشید.
حق الناس را رعایت کن؛ حتی درباره خلافکاران در جایی خوانده بودم شهید آیت‌الله قدوسی آنقدر نسبت به بیت‌المال، حساس بود که هیچ‌وقت از چای و ناهار اداره استفاده نمی‌کرد و بالاتر از آن، برای مسئولیت سنگین دادستانی کل، هرگز ریالی حقوق دریافت نکرد. از همه عجیب‌تر، ملاحظاتش درباره رعایت حق‌الناس بود؛ تا جایی که در این زمینه حتی خلافکاران را هم از قلم نمی‌انداخت. مثلا اوایل انقلاب وقتی مشروبات الکلی را توقیف می‌کردند، توصیه می‌کرد بعد از دور ریختن نوشیدنی‌های ضبط شده، شیشه‌های آن به صاحبانشان برگردانده شود. می‌گفت: «مشروب الکلی، حرام است و می‌توان آن را از بین برد، ولی شیشه‌ها شامل این حکم نمی‌شود»...
اینطور بود که قبل از هر چیز، از سر کنجکاوی، صحت این نقل قول‌ها را از همسر شهید قدوسی جویا شدم. واکنش حاج خانم، جالب بود. در تایید آنچه گفتم که درواقع قطره‌ای بود از اقیانوسی که او در 26 سال زندگی مشترک از شهید آیت‌الله علی قدوسی دیده بود، با لبخند معناداری گفت: «آقای قدوسی با حکم امام خمینی، شده بود دادستان کل انقلاب اسلامی اما هیچ شأنی جز خدمتگزاری برای خودش قائل نبود. استفاده از امکانات و امتیازهای آنچنانی که هیچ، حتی از چای و غذای محل کارش استفاده نمی‌کرد. آقای قدوسی، ناراحتی کبد داشت و نباید گرسنه می‌ماند اما هر روز بعد از صبحانه مختصری که در خانه می‌خورد، دیگر لب به چیزی نمی‌زد تا ساعت سه بعدازظهر که برای ناهار برمی‌گشت خانه!
راضی نشوید جنازه مرا از خانه مصادره‌ای بیرون بیاورندآنهایی که ارتباطات نزدیک‌تری با آقای قدوسی داشتند، از همان روزهای اول مسئولیتش، به‌ویژه موقعی که داشت دنبال خانه می‌گشت، با روحیات و اعتقادات خاص او آشنا شده بودند. ما از سال 1334 که ازدواج کردیم، تا سال 1358 در قم و در خانه شخصی خودمان زندگی می‌کردیم اما از وقتی آقای قدوسی به‌عنوان دادستان کل انقلاب منصوب شد، اجاره‌نشین شدیم! ازآنجاکه ایشان باید تمام‌وقت در تهران می‌ماند، ناچار از قم به تهران کوچ کردیم اما در پایتخت، جا و مکانی نداشتیم. در آن مقطع، خیلی از اطرافیان پیشنهاد می‌کردند که برویم در خانه‌های مصادره‌شده ساکن شویم اما آقای قدوسی با قاطعیت با آنها مخالفت کرد و گفت: «ابداً. حرفش رو هم نزنید. اگر شده در کوچه بمونم، در خانه مصادره‌ای نمی‌رم.» اصرار که کردند، با لحن معناداری گفت: «بگذارید جنازه‌م رو از منزل مصادره‌ای بیرون نیارن»... خلاصه آن‌قدر گشت تا یک خانه مناسب خانواده 8نفری‌مان برای اجاره پیدا کرد.
سبزی‌های دردسرسازی که قسمت ما نشددر خانواده هم از همان اول، تکلیف همه ما را روشن کرده بود که انتظاری نسبت به استفاده از امکاناتی که دادستانی در اختیارش گذاشته بود، نداشته باشیم. مثلا با توجه به مسئولیت حساسی که داشت، با خودروی اداره برای انجام کارها تردد می‌کرد. من که در شهر غریب با چند بچه کوچک، حسابی در خانه مشغله داشتم، می‌گفتم: حالا که شما ماشین زیر پاتونه، خریدهای خونه رو هم انجام بدید. اما جوابش همیشه نه بود. می‌گفت: این خودروی خدمته. با خودروی اداره نمی‌شه خریدهای خونه رو انجام داد.»
البته برای حاج خانم طباطبایی که حدود 3 دهه شاهد مراقبت‌ها و خودسازی‌های مرد زندگی‌اش بود، تاکیدات و ملاحظات او نسبت به بیت‌المال و حق‌الناس بعد از قبول مسئولیت رسمی، اصلا عجیب نبود: «حساسیت نسبت به بیت‌المال، در وجود آقای قدوسی ریشه داشت و موضوع جدیدی نبود. در تمام سال‌هایی که مسئولیت «مدرسه حقانی» و «مکتب توحید» را در قم بر عهده داشت هم، هیچ استفاده‌ای از امکانات آنجا نمی‌کرد. یک بار جوری به من تذکر بیت‌المالی داد که هرگز فراموشم نمی‌شود. آن روزها من هم گهگاه برای سرکشی و کمک، به مکتب توحید که محل تحصیل دختران طلبه بود، سر می‌زدم. خوب یادم هست مدیر مکتب، خلاقیت به خرج داده بود و در باغچه بزرگ حیاط آنجا، سبزی خوردن کاشته بود و فضایی ایجاد شده بود که هرکس می‌دید، حظ می‌کرد. یک روز خانم مدیر وقتی دید من از آن سبزی‌ها خوشم آمده، مقداری چید و با اصرار در کیفم گذاشت. چشم‌تان روز بد نبیند. وقتی آقای قدوسی سبزی‌ها را دید، آنقدر ناراحت شد که حد ندارد. گفت: «چرا قبول کردی؟ یک وقت این سبزی‌ها رو داخل خونه نیاری ها. ببر به همسایه‌ای، کسی بده...»*(آیت الله حاج ملا احمد قدوسی، پدر شهید آیت الله علی قدوسی)
من روی خیابان غصبی راه نمی‌روم اوایل، آنهمه مراقبت و احتیاط آقای قدوسی، برایم عجیب بود. مثلا همیشه برایم سؤال بود که چرا سالی چند بار خمس می‌دهد! اما وقتی نقل‌هایی درباره پدرشوهرم شنیدم، متوجه شدم همسرم در این ملاحظات و مراقبت‌ها، پا جای پای پدرش، آخوند «ملا احمد قدوسی» گذاشته. می‌گفتند آقای قدوسی بزرگ که از علمای برجسته زمان خودش بود، از وقتی که پهلوی سر کار آمده بود، در خیابان‌های شهرشان – نهاوند - پا نگذاشته بود. هرکجا می‌خواست برود، از کوچه پسکوچه می‌رفت تا گذرش به خیابان نیفتد. علت را که می‌پرسند، می‌گوید: «این خیابان‌ها، غصبی است. زمینش متعلق به مردم بود. پهلوی با زور زمین‌ها را از صاحبانش گرفت و در آنها خیابان کشید. من روی خیابان غصبی راه نمی‌روم.»*(آیت الله قدوسی در دوران کودکی)
پسر فُکُلی عشق والیبالی که پیامبر بر سرش عمامه گذاشت!اما علی قدوسی، چه مسیری را طی کرد تا شد داماد علامه طباطبایی و بعد، منتخب امام خمینی برای یکی از مهم‌ترین مسئولیت‌های نظام جمهوری اسلامی ایران؟ این را که پرسیدم، حاج خانم دستم را گرفت و برد به اوایل دهه 30 و گفت: «با اینکه آخوند ملا احمد، در نجف تحصیل کرده و به اجتهاد رسیده بود و خودش هم چهره‌های برجسته‌ای مثل آیت‌الله بروجردی را پرورش داده بود، اما کوچکترین فرزند ایشان، چندان در این عوالم نبود. علی قدوسی که ته‌تغاری خانواده بود، یک نوجوان امروزی و به‌اصطلاح فُکُلی محسوب می‌شد که شیطنت‌ها و بازیگوشی‌های خاص خودش را داشت. یکی از علایقش هم در آن ایام، والیبال بود. ظاهرا والیبالیست خوبی هم بوده چون تعداد زیادی مدال داشت. در زمینه تحصیل هم به‌جای مکتب و حوزه، در مدارس مدرن تحصیل کرده و تا مقطع دبیرستان هم پیش رفته بود اما یک اتفاق، مسیر زندگی آن نوجوان عزیزکرده را تغییر داد. *(آیت الله قدوسی در شروع تحصیلات حوزوی)
آقای قدوسی خودش برایم تعریف می‌کرد: یک روز به مسجدی که پدرم در آن اقامه نماز جماعت می‌کرد، رفتم. وسط سخنرانی رسیده بودم و ورودم به مسجد، مصادف شد با قسمت خاص صحبت‌های سخنران. شنیدم آن خطیب سید داشت می‌گفت: «دیشب خواب دیدم حضرت پیامبر اکرم(ص) در مجلس پرجمعیتی نشسته بودند که فردی با یک سینی که محتویاتش زیر پارچه‌ای پنهان بود، وارد شد. پیامبر اکرم(ص) پارچه را کنار زدند و عمامه‌ای که در سینی بود را برداشتند و با دست مبارکشان آن را روی سر یک پسر نوجوان گذاشتند.» خطیب مسجد تا این را گفت، نگاهش به من افتاد و با هیجان ادامه داد: «همین بود. همین پسر بود که پیامبر اکرم(ص) روی سرش عمامه گذاشتند»...
آن خواب تکان‌دهنده باعث شد علی قدوسی، بزرگ‌ترین و غیرمنتظره‌ترین تصمیم زندگی‌اش را بگیرد و در ۱۵ سالگی به پیشنهاد خودش، برای تحصیل علوم دینی از نهاوند به قم برود. با اینکه حتی بعضی اعضای خانواده هم‌ امیدی به ماندگاری آن پسر نازپرورده در این مسیر نداشتند، او اما تمام مصائب تنها زندگی کردن در شهر غریب و سختی‌های تحصیل در حوزه علمیه قم را تحمل کرد و آن مسیر پرفراز و نشیب را تا رسیدن به درجه اجتهاد ادامه داد.»*(آیت الله قدوسی در ایام جوانی در کنار علامه طباطبایی)
داماد کو ندارد نشان از پدرزن... !طلبه جوان نهاوندی در بیش از دو دهه تحصیل خستگی‌ناپذیر در حوزه علمیه قم، فرصت شاگردی در محضر علمای بزرگی را پیدا کرد که از آن میان، علامه طباطبایی و امام خمینی، تاثیرات سرنوشت‌سازی بر زندگی او گذاشتند. علامه، علاقه خاصی به علی قدوسی داشت و معتقد بود وقتی کاری به او می‌سپارند، حتماً آن را به بهترین شکل انجام می‌دهد. ارتباط و علاقه این استاد و شاگرد، در فضای حوزه محدود نماند و با قبول خواستگاری علی قدوسی از طرف علامه و دخترش، شاگرد، افتخار دامادی استادش را هم پیدا کرد؛ دامادی که به گفته حاج خانم طباطبایی، در وقف زندگی‌اش برای درس و حوزه، دست کمی از پدرزنش نداشت: «می‌توانم بگویم آقای قدوسی، خودش را برای درس و حوزه می‌کشت!
از وقتی ازدواج کردیم، ۱۵ سال شب و روز درس می‌خواند! اینکه می‌گویم شب و روز، اغراق نیست. برنامه روزانه خانه ما اینطور بود که من بعد از نماز صبح، سماور زغالی را روشن و صبحانه را آماده می‌کردم. آقای قدوسی هم از سر کوچه نان تازه می‌گرفت و چند لقمه خورده و نخورده، از سر سفره صبحانه بلند می‌شد و با عجله می‌رفت حوزه برای درس. ساعت حدود یک ظهر بود که برای ناهار برمی‌گشت. همیشه تاکیدش این بود که: «وقتی من کلید می‌اندازم و درِ خانه را باز می‌کنم، اگر غذا آبگوشت است، تریدش کن. اگر هم چیز دیگری است، بکش در بشقاب تا سرد شود که من بتوانم تندی بخورم!» همه این سفارش‌ها برای این بود که می‌خواست از زمان کمی که داشت، بهترین استفاده را ببرد. بعد از ناهار، یک ساعت و شاید کمتر می‌خوابید و بعد، دوباره برمی‌گشت حوزه. در نوبت بعدازظهر هم، چند جلسه درس و مباحثه در محضر آقای بروجردی، پدرم و دیگر علما در مسجد سلماسی داشت.
لابد فکر می‌کنید شب که به خانه می‌آمد، دیگر کنار زن و بچه بود. اما نه. شب‌ها هم، 6 ساعت درس می‌خواند! و تمام درس‌های روز را پیاده و مرور می‌کرد. اینطور بود که هیچ‌وقت زودتر از ساعت یک نیمه‌شب خواب به چشم‌های ما نمی‌آمد... به همین دلیل است که هر وقت کسی می‌گوید می‌خواهم طلبه شوم، شرایط زندگی خودمان را برایشان تعریف می‌کنم و می‌گویم: حواست را جمع کن و ببین تحمل یک زندگی با این سختی‌ها را داری؟ چون طلبه واقعی، اینطور درس می‌خواند و زندگی می‌کند. اگر اینقدر پشتکار و صبر نداری، وارد این عرصه نشو و این لباس را خراب نکن.»*(آیت الله قدوسی در زندان ساواک)
شاگردی که همرزم استادش شداما بشنوید از نقش دیگر استاد برجسته حوزه در تغییر مسیر زندگی علی قدوسی: «آقای قدوسی آنقدر به امام خمینی علاقه و ارادت داشت که لحظه ای در همراهی با ایشان در مبارزه علیه رژیم پهلوی، تردید نکرد. از سال ۴۲ تا ۵۷، فعالیت‌های انقلابی او آنقدر علنی و جدی بود که همیشه از طرف ساواک تحت تعقیب بود. چند بار هم دستگیر و زندانی شد که در یکی از آن دفعات، اگر پادرمیانی امثال آیت‌الله خوانساری نبود، احتمال اعدام آقای قدوسی هم وجود داشت. با پیروزی انقلاب، نه‌تنها آقای قدوسی فراغت پیدا نکرد بلکه با مسئولیت‌های حساسی که امام خمینی بر عهده‌اش گذاشتند، وظایفش سنگین‌تر شد. آغاز ساماندهی دستگاه قضایی، شروع ماموریت‌های حساس مرد خانه من بود. امام ابتدا مسئولیت دادستانی اصفهان و بعد، دادستانی قم را به آقای قدوسی سپردند. اما بعد از مدتی، جایگاه حساس‌تری را به شاگردشان واگذار کردند. دادستانی کل انقلاب اسلامی، همان مسئولیت تعیین‌کننده‌ای بود که امام خمینی در تاریخ ۱۵ مرداد سال ۵۸ حکمش را برای آقای قدوسی صادر کردند...»
دادستان مقتدری که از حال زندانی‌ها غافل نبود«در مقام دادستان کل انقلاب، خیلی‌ها آقای قدوسی را به برخوردهای قاطعش با مفسدان و مجرمان می‌شناختند اما کمتر کسی خبر داشت که آن شخصیت مقتدر، نسبت به زندانیانی که دستشان از همه‌جا کوتاه بود، حسابی رأفت داشت و از هیچ تلاشی برای بهبود وضعیت آنها کوتاهی نمی‌کرد. برای خود من، دو اتفاق باعث شد دلسوزی و حساسیت او را نسبت به زندانیان بیشتر درک کنم. ازآنجاکه آقای قدوسی ناراحتی کبد داشت، پزشک به او تأکید کرده بود نباید گرسنه بماند وگرنه مشکل کبدی‌اش تشدید می‌شود. یک روز که آقای قدوسی، برنامه سرکشی از زندان داشت، نمی‌دانم چطور شده بود که پزشک معالج‌ ایشان هم، با تیم دادستانی همراه شده و با آن‌ها رفته بود داخل زندان.از اینجا به بعد را آقای دکتر با عصبانیت اینطور برایم تعریف کرد: وسط بازدید از زندان، متوجه شدم آقای قدوسی ساعت‌هاست چیزی نخورده. از قضا یک بطری کوچک شیر در کیفم بود. برایشان بردم و گفتم: تا بخواهید به خانه بروید، بعدازظهر شده. این‌طوری کبدتان آسیب می‌بیند و خطرناک است. حداقل این شیر را بخورید. اما هرچه گفتم، قبول نکردند. وقتی چند بار اصرار کردم، آقای قدوسی در جواب گفتند: الان، زندانی‌ها هم از این شیر خورده‌اند؟ هر وقت تمام زندانی‌ها شیر خوردند، من هم می‌خورم...»
مگر زندانی و خانواده‌اش، حق زندگی ندارند؟«دفعه دوم که به عمق دغدغه‌مندی آقای قدوسی نسبت به زندانیان پی بردم، روزی بود که با خوشحالی خیلی زیاد به خانه آمد. علت آن ذوق و شوق را که پرسیدم، گفت: بالاخره بعد از مدت‌ها موفق شدیم در زندان، دو اتاق برای ملاقات ویژه(شرعی) زندانیان در نظر بگیریم. برای افرادی که قراره برای مدت طولانی و چندین سال در زندان بمونن، وجود چنین ظرفیتی واقعاً لازمه.خودش می‌دانست حتماً بعضی‌ها با شنیدن این خبر، رو ترش می‌کنند و این حرکت را زیر سؤال می‌برند اما از هیچ سرزنشی واهمه نداشت. می‌گفت: شاید بعضی‌ها نپسندن و بگن جلوه خوبی نداره و... اما سیر از گرسنه خبر نداره. کافیه کمی فکر کنن. اگه یک نفر مرتکب خلاف می‌شه و حبس طولانی می‌گیره، زنش که گناهی نکرده. باید به فکر اون هم باشیم. واقعیت اینه که همه انسان‌ها مثل هم نیستن و درجه ‌ایمان و صبر و تحملشون یکسان نیست. غیبت طولانی یک مرد زندانی، ممکنه باعث بشه شیرازه زندگی‌شون از هم بپاشه. فشار مالی و نیاز جنسی، ممکنه باعث بشه همسران این زندانیان راه خطا برن. خود این زندانیان هم ممکنه به انحرافات اخلاقی کشیده بشن. وجود این ظرفیت در زندان باعث می‌شه این زندانیان بتونن از راه درست و شرعی نیازشون رو رفع کنن.»*(آیت الله قدوسی در کنار «محمدحسن»،‌ فرزند ارشدش)
انقلابی‌گری و ظلم‌ستیزی، میراث پدر برای پسر«هرچه آقای قدوسی از فعالیت‌های انقلابی و ظلم‌ستیزی گذاشته بود، «محمدحسن»، فرزند ارشدمان برداشته بود. هنوز دبیرستان را تمام نکرده بود که با تسلطش به زبان عربی و انگلیسی، تبدیل شده بود به یک انقلابی بین‌المللی. تابستان‌ها که می‌رفتیم مشهد، کار محمدحسن این بود که می‌رفت سراغ زائران و گردشگران خارجی. آنها را به مراکز دیدنی شهر می‌برد و لا‌به‌لای صحبت درباره تاریخچه مکان‌های تاریخی و گردشگری مشهد، به زبان انگلیسی و عربی برای آنها از واقعیت‌های مملکت و ظلم شاه و رژیم پهلوی می‌گفت.با قبولی محمدحسن در رشته زبان انگلیسی دانشگاه فردوسی مشهد، فعالیت‌های انقلابی‌اش پررنگ‌تر شد و کار به جایی رسید که در تظاهرات 17 شهریور سال 57 در مشهد، از ناحیه دست چپ به‌شدت مجروح شد. اما با اینکه آثار آن جراحت تا آخر عمر حسن باقی ماند، هیچ وقفه‌ای در فعالیت‌هایش ایجاد نشد؛ شاهدش اینکه بعد از پیروزی انقلاب، وارد جهاد سازندگی شد و بیشتر وقتش را برای خدمت به مردم مناطق محروم می‌گذراند. جنگ هم که شروع شد، دیگر دلش آرام نگرفت. رفت جبهه جنوب، پیش رفیق هم‌دانشگاهی‌اش یعنی حسین علم‌الهدی...»
اولین و آخرین پارتی‌بازی آقای دادستان برای پسرشاز نظر بعضی مسئولان رده‌بالای مملکت، جبهه رفتن پسر دادستان کل کشور، موضوع خطرناک و چالش‌برانگیزی بود که اگر از آن باخبر می‌شدند، شاید تمام تلاش‌شان را برای منصرف کردن پدر و پسر به خرج می‌دادند. به شهادت مادر خانواده اما خود آقای دادستان، کاملا با پسرش همدل و همراه بود: «آقای قدوسی که خودش تمام عمر در حال مبارزه بود، هیچ مخالفتی با جبهه رفتن پسرش نداشت. محمدحسن بدون هیچ مشکلی رفت منطقه جنوب و بعد از ۲ ماه هم که برگشت، دلیل مهمی داشت. گفت: بچه‌ها رو آوردیم دیدار امام... رفتند جماران و چند ساعت بعد، برخلاف میلش برگشت. بچه‌ها به‌زور از اتوبوس پیاده‌اش کرده و گفته بودند: بعد از دو ماه باید بری خونه تا مادرت از دلتنگی دربیاد. آمد اما دلش را پیش همرزمانش جا گذاشته بود. مدام با حسرتی عمیق می‌گفت: می‌دونم عملیات در پیشه. حالا من از عملیات جا می‌مونم...آن‌قدر گفت تا عاقبت آقای قدوسی گفت: دلت می‌خواد به عملیات برسی؟ باشه، ‌امشب می‌فرستمت بری... و شروع به پیگیری کرد. با هماهنگی‌هایی که آقای قدوسی انجام داد، آن شب محمدحسن همراه نیرو‌هایی که با هواپیمای جنگی عازم منطقه بودند، به طرف اهواز پرواز کرد و خودش را به عملیات نصر رساند. در همان عملیات هم در روز ۱۶ دی سال ۵۹ همراه حسین علم‌الهدی و یارانش در هویزه شهید شد...*(آیت الله قدوسی در کنار رزمندگان در دوران دفاع مقدس)
حکایت لباس وصله و پینه‌ای پسر آقای دادستان!خبر شهادت محمدحسن را آقای قدوسی به من داد و گفت: حواست باشه برای چیزی که در راه خدا دادی، جزع‌ و فزع نکنی. ‌ام وهب در کربلا رو یادت هست؟ مثل اون باش. خود آقای قدوسی هم، حتی یک قطره برای شهادت پسرش اشک نریخت. اما یک حسرت، تا آخرین روز زندگی با او بود. شب آخری که حسن در خانه بود، وقتی داشت لباس‌های جبهه‌اش را مرتب می‌کرد، پدرش گفت: «چرا شلوار نظامی‌ت انقدر کوتاهه؟» حسن که خیلی قدبلند بود، در جواب گفت: «چی کار کنم؟ هرجا گشتم، شلوار اندازه‌م پیدا نشد.» بعد، انگار ذهنش مشغول شده باشد، رفت شلوار سربازی کهنه‌اش را از کمد آورد، چند سانت از پاچه آن را قیچی کرد و به شلوار جبهه‌اش دوخت! یک ترکیب ناجور بی‌ریختی شد که بیا و ببین. اما خودش راضی بود. شلوار را که پوشید، با خوشحالی گفت: «حالا اندازه شد!» آقای قدوسی گفت: «آخه پسر، این چه ریختیه؟» حسن خندید و گفت: «عیبی نداره باباجون. شلوار منطقه جنگیه دیگه.» بعد از نماز صبح، حسن گفت: «بابا جون! بی‌زحمت من رو سر راه می‌ذارید فرودگاه؟» پدرش گفت: «معلومه که نه! من خجالت می‌کشم تو رو با این شلوار با من ببینن.» و همین جمله، شد مایه حسرت تمام‌نشدنی آقای قدوسی. بعد از شهادت حسن، مدام با افسوس می‌گفت: «این چه اشتباهی بود من کردم؟ اون بچه، از منِ پیرمرد، جلوتر بود. حسن حاضر شده بود به خاطر جهاد در راه خدا، اون شلوار وصله پینه‌ای رو بپوشه اما من حاضر نشدم به خاطر اون شلوار، کنار پسرم راه برم»...*(شهید آیت الله قدوسی(انتهای تصویر) همراه شهید آیت الله بهشتی)
خداحافظ رفیق...خدا، آه و افسوس‌های آقای دادستان را شنیده بود که نگذاشت جدایی میان او و پسرش طولانی شود. و این فاصله را یک غم سنگین دیگر پر کرد. آنچه باعث شد آرزوی شهادت بیشتر در دل آیت‌الله قدوسی زبانه بکشد، ماجرای انفجار حزب جمهوری و شهادت رفیق سال‌های دورش، آیت‌الله بهشتی بود. حال و هوای غریب آیت‌الله قدوسی در فراق یار و همراه قدیمی‌اش در مسیر مبارزات انقلاب، از زبان همسرش، خواندنی است: «بعد از شهادت آقای بهشتی، کار آقای قدوسی شده بود حسرت خوردن. مدام با ناراحتی با شهید بهشتی حرف می‌زد و می‌گفت: قرارمون این نبود... از هر خیابانی عبور می‌کردیم که عکس شهید بهشتی را نصب کرده بودند، می‌گفت: رفیق! ببین چطور منو جا گذاشتی و رفتی...»
اما لباس شهادت، کی و چطور به تن دادستان داستان ما اندازه شد؟ آن وقتی که قاطعیتش، منجر به شناسایی پایگاه‌های گروهک‌های ضدانقلاب و متلاشی‌شدن گروهک فرقان شد. همین ضربه سنگین، کافی بود تا گروهک روسیاه منافقین، کینه آن مرد قاطع انقلابی را به دل بگیرند و چند بار به جانش سوءقصد کنند. عاقبت در روز ۱۴ شهریور سال ۶۰، آیت‌الله علی قدوسی در اثر انفجار بمبی در ساختمان دادستانی، به آرزویش رسید و در لباس شهادت به دیدار فرزند و رفقای شهیدش رفت.
نامه‌ای که راز پسر مسئول رده بالای مملکت را فاش کردحدود 3 سال بعد از جنایت نیروهای بعث در دشت هویزه، خبر پیدا شدن پیکر محمدحسن و همرزمانش که آمد، یاد آقای دادستان هم زنده شد. حاج خانم طباطبایی، آن اتفاق را اینطور روایت می‌کرد: «سال 59هیچ‌کدام از شهدای هویزه، پیکر نداشتند چون آن منطقه به دست دشمن افتاد و پیکر حسین علم الهدی و نیروهایش ازجمله محمدحسن همان‌جا ماند. دو سال طول کشید تا دشت هویزه، آزاد و مقدمات عملیات تفحص پیکر شهدا فراهم شد. در جریان تفحص هم، فقط نشانه‌هایی پیدا شد که به شناسایی بچه‌ها کمک کرد. مثلاً پیکر حسین علم‌الهدی را از قرآن کوچک همراهش و محمدحسن ما را از روی نامه‌ای که در جیب لباسش بود، شناسایی کردند. حکایت غریبی بود. آن نامه، همان دستخطی بود که آقای قدوسی آن شب آخر برای اعزام اضطراری محمدحسن به اهواز با هواپیمای جنگی نوشته بود...»*(شهید «محمدحسن قدوسی»)
کارگری که پسر دادستان از آب درآمد!حکایت‌های شهادت محمدحسن اما به همین‌جا ختم نشد. حسن ختام روایتگری حاج خانم، خاطره‌ای بود که به مادریادآوری می‌کرد اصلا پسرش را نشناخته: «یک بار همراه خانواده شهدا به مشهد رفته بودیم که خانم غریبه‌ای به محل اقامت‌مان آمد و سراغ مادر شهید قدوسی را گرفت. خودم را که معرفی کردم، زد زیر گریه و گفت: «بعد از پیروزی انقلاب، نیروهای جهاد سازندگی اومدن روستای ما و کلی خدمات انجام دادن. برامون جاده کشیدن، لوله‌کشی آب انجام دادن و... اونجا می‌دیدم یکی از کارگرها تمام‌مدت در حال کار بود. وقت ناهار، تند تند یک چیزی می‌خورد و دوباره برمی‌گشت سر کار. توی تاریکی شب هم دست از کار نمی‌کشید. فقط هم این نبود. یک بار دیدم چه نمازی می‌خوند! یک روز به شوهرم گفتم: این چه آدم عجیبیه! اون از کار کردنش، این از نماز خوندنش! شوهرم گفت: بنده خدا! مگه نمی‌دونی؟ این، پسر دادستانه! نوه علامه طباطبایی هم هست!... حاج خانم! نمی‌دونم از کجا متوجه شد ما داریم درباره اون حرف می‌زنیم و اسم و رسمش رو شناختیم که سر صبح گذاشت و رفت...» پایان پیام/#شهید_آیت_الله_علی_قدوسی #دادستان_کل_انقلاب_اسلامی #پارتی_بازی #امام_خمینی #علامه_طباطبایی #هویزه #شهید_حسین_علم_الهدی #شهید_محمدحسن_قدوسی #گروهک_فرقان #گروهک_منافقین #ملاقات_شرعی
11:05 - 14 شهریور 1405
جامعه
گروههای مردمی

2 بازنشر3 واکنش
18٫5k بازدید



1 پاسخ

@user17082411774442 دقیقه پیش
در پاسخ به
خدا همه شیعیان و محبین اهل بیت علیهم السلام را غریق رحمت فرماید انشاءالله