فروپاشی ضربه‌گیرهای اقتصاد آمریکا

مصاحبه تازه کریس مارتنسون، تحلیلگر شناخته‌شده آمریکایی حوزه اقتصاد و انرژی، با ماریو ناوفال را نمی‌توان صرفاً یک گفت‌وگوی رسانه‌ای درباره نوسان قیمت نفت خواند. اهمیت این گفت‌وگو در آن است که از درون دستگاه تحلیل مالی غرب، اعترافی بی‌سابقه به فروپاشی معماری چندلایه‌ای صورت می‌گیرد که سال‌ها اقتصاد آمریکا را از پیامدهای واقعی جنگ مصون نگه می‌داشت. مارتنسون که ماه‌ها استدلال می‌کرد بازارها در برابر پیامدهای کامل جنگ با ایران پناه گرفته‌اند، اینک صراحتاً می‌گوید آن پناهگاه در حال از دست رفتن است و بحران انرژی در حال نفوذ به اقتصاد واقعی است.
۵۹ MB
پایان دوران مصونیت مصنوعینقطه عزیمت استدلال مارتنسون یک گزاره ساده اما ویرانگر است: انرژی، خودِ اقتصاد است. گازوئیل تنها سوخت کامیون‌ها نیست؛ ماده اولیه تحرک کل زنجیره فیزیکی اقتصاد مدرن است. گازوئیل بار را جابه‌جا می‌کند، مواد معدنی را استخراج می‌کند، کشاورزی را به حرکت درمی‌آورد و درون تقریباً هر زنجیره تأمین فیزیکی نشسته است. به همین دلیل جهش قیمت گازوئیل، برخلاف نوسان قیمت سهام یا ارز، یک سیگنال انتزاعی مالی نیست؛ یک شوک عینی است که با هر بار عبور از چرخه تولید، اثر خود را تکرار و تقویت می‌کند.اما آنچه این شوک را به نقطه عطف تبدیل کرده، نه صرفاً قیمت، بلکه ناپدید شدن یکی از بزرگ‌ترین ضربه‌گیرهای جغرافیایی عرضه نفت است. حمله پهپادی دهم سپتامبر به ایستگاه‌های پمپاژ خط لوله شرق‌غرب عربستان، معروف به پترولاین، مسیری را از مدار خارج کرده است که به برآورد مارتنسون چیزی در حدود چهار تا پنج درصد عرضه جهانی نفت خام را جابه‌جا می‌کرد. این حمله که پهپادها را از خاک عراق و از استان میسان به سوی ایستگاه‌های پمپاژ در مناطق ریاض و مدینه روانه کرد، عربستان را واداشت تا از یازدهم سپتامبر خط لوله را به‌عنوان اقدام احتیاطی ببندد. اکنون تصاویر ماهواره‌ای از آسیب سوختگی گسترده در ایستگاه پمپاژ المسباح و گزارش رویترز از آسیب دیدن سه ایستگاه پمپاژ، واقعیتی را تأیید می‌کند که مقام‌های سعودی تمایلی به اعلام صریح آن ندارند.
اهمیت راهبردی این رویداد فراتر از یک خط لوله است. با بسته شدن عملی تنگه هرمز در جریان جنگ، عربستان بخش قابل توجهی از صادرات خود را از طریق همین خط لوله به بندر یانبو در دریای سرخ منتقل می‌کرد. به عبارت دیگر، پترولاین مسیر جایگزین و پشتیبان کل معماری صادرات نفت خلیج فارس بود؛ مسیری که قرار بود در صورت بسته شدن هرمز، فشار را جبران کند. حالا همین مسیر پشتیبان نیز هدف قرار گرفته است. آژانس بین‌المللی انرژی می‌گوید صادرات نفت خام عربستان به پایین‌ترین سطح بیش از سه دهه اخیر رسیده است؛ و این در حالی است که در سوی دیگر، انصارالله یمن با تصرف جزایر میون، حنیش بزرگ و کوچک و پریم، عملاً باب‌المندب را به یکی از میدان‌های اصلی معادله دریایی تبدیل کرده است. نتیجه آن است که هر سه حلقه زنجیره صادرات نفت خلیج فارس، یعنی مبدأ تولید، تنگه عبور و مسیر جایگزین، هم‌زمان تحت فشار قرار گرفته‌اند.زنجیره انتقال بحران به اقتصاد واقعیبخش عمیق‌تر تحلیل مارتنسون، ترسیم مکانیسم انتقال این شوک به درون اقتصاد آمریکاست. او این فرایند را نه یک رویداد، بلکه یک زنجیره تکرارشونده توصیف می‌کند. افزایش هزینه گازوئیل و حمل‌ونقل دریایی به شکل مرحله‌ای از معدن و تولید عبور می‌کند، به صنعت و کشاورزی می‌رسد و سرانجام در قیمت مصرف‌کننده نمایان می‌شود. هر حلقه این زنجیره، اثر حلقه پیشین را بازتولید می‌کند و آن را به حلقه بعدی منتقل می‌سازد. نتیجه این فرایند، تورمی است که دیگر از جنس تقاضا یا سیاست پولی نیست؛ تورمی است که از بطن اقتصاد فیزیکی و از ماده اولیه حیات آن برمی‌خیزد و به همین دلیل ابزارهای مرسوم بانک مرکزی در برابر آن کم‌اثر می‌شوند.
این تورم سپس به بازار اوراق قرضه منتقل می‌شود. افزایش انتظارات تورمی، بازده اوراق را بالا می‌برد و بازده بالاتر با دو واقعیت ساختاری اقتصاد آمریکا برخورد می‌کند: بدهی دولتی عظیم و بحران دسترسی به مسکن برای نسل جوان. مارتنسون تأکید می‌کند که این چهار بحران، یعنی بحران انرژی، بحران تورم، بحران بازار اوراق و بحران توان خرید مسکن، دیگر روایت‌های جداگانه نیستند؛ آن‌ها به تدریج در حال تبدیل شدن به یک روایت واحد هستند.در این نقطه است که تحلیل مارتنسون از سطح توصیف اقتصادی فراتر می‌رود و به سطح نقد یک سیاست راهبردی می‌رسد. او استدلال می‌کند که سیاست‌گذاران آمریکایی در سال‌های اخیر به جای آنکه اجازه دهند بازارها به تدریج و به شکل طبیعی خود را تعدیل کنند، هر شوکی را با ذخایر، کمک‌های مالی و مداخله جذب کرده‌اند. نتیجه این رویکرد، انباشت یک عدم تعادل بزرگ در زیر سطح ظاهری ثبات است. ذخایر راهبردی نفت آمریکا که روزگاری ابزار اطمینان‌بخشی به بازارها بود، اکنون به پایین‌ترین سطح خود از سال ۱۹۸۳ رسیده است. به بیان دیگر، ضربه‌گیرها مصرف شده‌اند و آنچه باقی مانده، ساختاری است که بیش از گذشته در برابر شوک‌ها لخت و بی‌دفاع شده است.
مسئله اصلی، سرعت است نه قیمتشاید مهم‌ترین گزاره این گفت‌وگو، تمایزی است که مارتنسون میان قیمت نهایی و سرعت رسیدن به آن قائل می‌شود. پرسش او چنین است: آیا پرسش او چنین است: آیا بنزین بیست دلاری در هر گالن دوام بیاورد؟ پاسخ او قطعی است: قطعاً. اما بلافاصله قید ویرانگر را می‌افزاید: نه اگر این اتفاق سه‌شنبه آینده بیفتد.این جمله، عصاره کل بحران را در خود دارد. مسئله، سطحی که قیمت‌ها سرانجام در آن آرام می‌گیرند نیست؛ مسئله، سرعت رسیدن واقعیت به سطح انتظارات است. اقتصادهایی می‌توانند قیمت‌های بالا را هضم کنند که فرصت تعدیل داشته باشند؛ اما شوکی که با سرعتی فراتر از ظرفیت سازگاری وارد شود، پیش از آنکه اقتصاد خود را بازتنظیم کند، ساختارهای واسط آن را از کار می‌اندازد. این همان ریسکی است که مارتنسون آن را بزرگ‌ترین نگرانی خود می‌خواند: نه جایی که قیمت‌ها سرانجام مستقر می‌شوند، بلکه سرعتی که واقعیت با آن به دنبال بازارها می‌آید.این تمایز، دقیقاً همان نقطه‌ای است که تحلیل اقتصادی مارتنسون را به منطق راهبردی مقاومت پیوند می‌زند. در یک نبرد فرسایشی، متغیر تعیین‌کننده، حجم مطلق منابع نیست؛ نسبت میان نرخ مصرف منابع و نرخ بازتولید آن‌هاست. مقاومت با تمرکز بر گلوگاه‌های جغرافیایی عرضه، دقیقاً همان متغیری را هدف گرفته که اقتصاد آمریکا بیش از همه به آن وابسته است: زمان. هر روز توقف یک خط لوله و هر هفته اختلال در یک تنگه، نه فقط بشکه‌های نفت، بلکه مهم‌تر از آن، حاشیه امنیت زمانی نظام اقتصادی غرب را می‌فرساید.
از حداکثر فشار تا فرسایش مالیبرای یک تحلیلگر ایرانی، ارزش واقعی این گفت‌وگو در چارچوب بزرگ‌تر رقابت راهبردی جاری قابل درک است. آنچه واشنگتن سال‌ها با عنوان فشار حداکثری علیه ایران طراحی کرده بود، اکنون در حال بازگشت به شکل فرسایش مالی درونی اقتصاد خود آمریکاست. تحریم و تهدید نظامی قرار بود ایران را منزوی و اقتصادش را از نفس بیندازد؛ اما واقعیت میدانی، تنگه هرمز را به یک ابزار حاکمیتی ایران، باب‌المندب را به یک عرصه مؤثر انصارالله و مسیرهای جایگزین را به اهداف آسیب‌پذیر تبدیل کرده است. در نتیجه، اقتصاد آمریکا که ثبات خود را بر پایه جریان ارزان و بی‌وقفه انرژی از خلیج فارس بنا کرده بود، اکنون دقیقاً از همان نقطه آسیب می‌بیند.نکته قابل تأمل آن است که مارتنسون نه یک منتقد ضدآمریکایی، بلکه تحلیلی از درون خود نظام مالی آمریکاست. همین موضوع وزن تحلیلی هشدار او را دوچندان می‌کند. وقتی تحلیلگری که سال‌ها در چارچوب اقتصاد بازار آمریکا فعالیت کرده، از شکست ضربه‌گیرها و هم‌گرایی چهار بحران سخن می‌گوید، در واقع ساختار هژمونیک را از زبان خودش توصیف می‌کند، نه از موضع رقیب. این اعتراف درونی، به لحاظ اقناعی بسیار قوی‌تر از هر روایت بیرونی است.
در همین بستر است که اهمیت گذار به نظم چندقطبی و کریدورهای زمینی جایگزین، از جمله کریدور شمال‌جنوب و فرایندهای یکپارچگی اوراسیایی، روشن می‌شود. هرچه مسیرهای دریایی تحت سلطه ساختار هژمونیک آسیب‌پذیرتر شوند، ارزش راه‌های زمینی که از جغرافیایهای زمینی که از جغرافیای و کمتر در معرض ابزارهای مالی و دریایی غرب قرار دارند، افزایش می‌یابد. بحران انرژی غرب، در واقع بهای استقلال‌یافتن جغرافیای انرژی از ساختار دلارمحور است؛ فرایندی که پیوند میدان و دیپلماسی را به مهم‌ترین سرمایه راهبردی اردوگاه مقاومت بدل کرده است.جمع‌بندی تحلیل مارتنسون را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد: بحران انرژی، بحران تورم، بحران بازار اوراق و بحران دسترسی به مسکن، دیگر چهار پرونده جداگانه نیستند، بلکه چهار چهره از یک بحران واحدند. و این بحران واحد، پیش از آنکه بحران قیمت باشد، بحران سرعت است؛ بحران آنکه واقعیت اقتصاد فیزیکی، از ضربه‌گیرهای مالی و روایی که سال‌ها آن را مهار می‌کردند، تندتر می‌دود. برای نظمی که ثبات خود را از ارزانی انرژی و بی‌اعتنایی به جغرافیای واقعی قدرت می‌گرفت، این لحظه‌ای است که در آن ضربه‌گیرها می‌شکنند و آنچه سال‌ها به تعویق افتاده بود، یکباره سر باز می‌کند.
09:30 - 19 سپتامبر 2026

1 بازنشر2 واکنش
17٫2k بازدید