حالا دیگر از مهر بدم می‌آید

«حالا دیگر از مهر بدم می‌آید»؛ این روایت مادر آرشاست از ماهی که روزگاری برایش با تولد، مدرسه و خاطرات شیرین گره خورده بود.
گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: «بهترین ماه سال برام مهر بود همیشه؛ عاشق مهر بودم. چون ماه تولدم مهره!الان از مهر متنفرم، مهر یادآور کیف و مدرسه‌اس،مهر یادآور روزهای قشنگ اول‌ساله برام ! اما امسال چی ؟؟؟
الان باید براش وسیله مدرسه می‌خریدم اما تمام سهم من ازش شده یک اتاق‌خالی که هر شب بیام تا صبح بنشینم توش و خودم و خالی کنم،دیگه مهر برام شده بی‌مهرترین ماه سال، مهر و اسفند دیگه اصلاً قشنگ نیستن،دیگه از تولدمم بدم میاد،تولدی که هر سال ارشا برام هدیه می‌خرید،امسال بدون خودش ؟ کاش مهر نرسه اصلاً .» این استوری مادر آرشامیرانی از شهدای دانش‌آموز میناب است.
۶ MB
بعد از چند روز شماره‌اش را پیدا می‌کنم.تماس که می‌گیرم عذرخواهی می‌کند و می‌گوید: حالم اصلاً خوب نیست و نمی‌توانم صحبت کنم. دارم می‌روم مشهد بلکه بتوانم این روزها را بگذرانم. مکالمه‌مان در همین چند جمله خلاصه می‌شود. چندجمله‌ای که هر کلمه‌اش برای ویران کردن یک آدم کافی است.
سراغ یکی دیگر از پدران مینابی می‌روم؛ امیر انصاری فر پدر زهرا. با خودم می‌گویم : باز مرد است و بیشتر می‌تواند حس و حالش را کنترل کند. از همان اول که حالش را می‌پرسم متوجه اشتباهم می‌شوم. داغ بچه‌های میناب مرد و زن نمی‌شناسد.
مادرش از خانه بیرون نمی‌آید تا بچه‌ها را با لباس مدرسه نبیندسؤال می‌کنم هر سال اول مهر برای زهرا چه می‌کردید؟ پدر جواب می‌دهد : هر سال اول مهرماه من و مادرش با هم راهی‌اش می‌کردیم. از زیر قرآن ردش می‌کردیم. لباس‌ها و وسایلش را مرتب می‌کردیم اما امسال زهرا نیست که این کارها را برایش بکنیم. این روزها خیلی برای ما روزهای سختی است. امروز که بچه‌ها به مدرسه می‌رفتند، مادرش از خانه در نمی‌آید تا بچه‌ها را با لباس مدرسه نبیند. اگر خدا بخواهد فردا به مشهد می‌رویم تا این روزهای سخت را مادرش در حرم امام رضا(ع) باشد.
آخرین نامه زهرا در کیف مدرسه‌اش بودمی‌پرسم: اگر خاطره‌ای از روزهای اول مدرسه زهرا در ذهنتان مانده برایمان تعریف کنید. پدر جواب می‌دهد: کیف زهرا را برای ما آوردند، کتابهایش داخلش بود. کیف ظرف غذایش را برای ما آوردند. قمقمه آبش را آوردند، ولی همه آنها داغان شده بود. ساعتهای آخر نامه‌ای نوشته بود که در کیفش بود. تمام متن نامه شکرگزاری از خدا بود.
از رویای پزشکی تا آرزوی پاسداریزهرا عاشق مدرسه‌اش بود. خیلی به درس‌خواندن اهمیت می‌داد. هم‌زمان با درس کلاس زبان هم شرکت می‌کرد. همیشه می‌گفت: من می‌خواهم دکتر بشوم ولی از جنگ به بعد نمی‌دانم چه چیزی در ذهنش بود که می‌گفت: می‌خواهم پاسدار شوم.
تنها آرزوی زهراپدر از آینده زهرا گلی که می‌گوید، می‌پرسم: زهرا از آرزوهایش با شما صحبت می‌کرد؟ پدر جواب می‌دهد: زهرا چندین بار کربلا رفته بود ولی قسمت نشده بود، اربعین کربلا برود. همیشه می‌گفت: من آرزو دارم اربعین کربلا بروم.
۴ MB
می‌گویند داغ با گذشت زمان سرد می‌شود، اما برای ما برعکس استمی‌پرسم: در این چند ماهی که زهرا به شهادت رسیده است، چه روزی از همه بیشتر به شما سخت گذشت؟ انگار چند لحظه همه چیز را در ذهنش مرور می‌کند و می‌گوید: هر روز و هر ثانیه که زهرا نیست به ما سخت می‌گذرد. همه می‌گویند : داغ هر چه بگذرد سرد می‌شود ولی برای ما این‌طور نیست. هر چه می‌گذرد، دلتنگی ما بیشتر می‌شود ولی سخت‌ترین روز برای ما روز دختر و بعد روز تولدش بود. حالا هم که به مهرماه نزدیک می‌شویم ، اصلاً نمی‌دانیم چه کنیم. مادر زهرا آن‌قدر حالش بد است که دیشب به من می‌گفت: دلم می‌خواهد من را به یک بیابان یا صحرا ببری که هیچ‌کس نباشد و با هیچ‌کس صحبت نکنم.
آخرین سؤالم بی‌جواب می‌ماند وقتی می‌پرسم: اگر فقط یک‌بار دیگر فرصت داشتید تا زهرا را اول مهرماه راهی مدرسه کنید به او چه می‌گفتید؟ بغضش می‌ترکد و بلند گریه می‌کند. حتی نمی‌تواند جمله‌ای بگوید و با یک عذرخواهی خداحافظی می‌کند.پایان پیام/#میناب #شجره_طیبه#شهید#ماه_مهر#مدرسه
22:03 - 31 شهریور 1405
فرهنگ
حماسه و مقاومت




2 پاسخ

@user17091004024516880763 ساعت پیش
در پاسخ به
وای که آتش گرفتم

@user17091005925595718922 ساعت پیش
خدایا. یعنی میشه با سیل یا زلزله این مصیبت رو سر دختر بچه های ******** آمریکایی کثیف بیاد.