راهی از بیروت که روی هیچ نقشه‌ای نیست

توی آشپزخانه ایستاده بودم. دلشوره‌ای که در مسیر حرم حضرت معصومه (سلام‌الله‌علیها) تا خانه به قلبم چسبیده بود قصد رها کردن نداشت.دخترک پشت میز نشسته بود و مشق می‌نوشت.
گروه روایت خبرگزاری فارس ؛ تلویزیون روشن، صدایش قطع بود. حوصله‌ صدا را نداشتم. از صبح چند بار خبرهای مربوط به لبنان را دیده بودم. همه تصاویر دود و آسمان خاکستری و ساختمان‌هایی که دیگر هیچ‌کدام شبیه خانه نبودند. از «طوفان الاقصی» به بعد عادت کرده بودیم هر روز چیزی از جنگ بشنویم و بعد به زندگی‌مان ادامه بدهیم.آن روز هم قرار بود همین‌طور باشد تا این‌که تلفنم زنگ خورد. خواهرم بود. فقط گفت: «سمعتی؟» پرسیدم: «شو (چیو)؟!» چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «بيقولوا إن السيد استشهد (می‌گن سید شهید شده)»خشکم زد. نه گوشی را قطع کردم نه چیزی پرسیدم. نمی‌خواستم قبول کنم، برای همین به اولین جمله‌ای که به ذهنم رسید پناه بردم و آرام گفتم: «لسّه ما تأکد». خواهرم گفت: «انا کمان هيك عم قول (منم همینو می‌گم)». همین. تماس تمام شد. دخترک سرش را از روی کتاب بلند کرد و پرسید: «مین السید؟». گفتم: «ولا شي، إكملي درسك (چیزی نیست، درستو بخون». این را به او گفتم اما خودم دیگر نه حواس و فکرم جمع می‌شد نه دست و دلم می‌رفت کارم را ادامه بدهم. این‌طرف و آن‌طرف را نگاه کردم. لبه‌ی کنترل از زیر یکی از کتاب‌های روی میز پیدا بود. صدای تلویزیون را باز کردم و شبکه‌ها را بالا و پایین رفتم. تصاویر همان بود. بعضی می‌گفتند هنوز خبر تأیید نشده، بعضی از «سرنوشت» سید حسن حرف می‌زدند، بعضی هم سکوت کرده بودند و آن سکوت از هر صدایی بلندتر بود.رفتم سراغ تلفن؛ جایی که خبرهای تأییدنشده بینمان رد و بدل می‌شد. پیام‌ها یکی یکی می‌رسیدند:ـ «تأكّد (تأیید شد)؟»ـ «في خبر رسمي ؟»ـ «يا رب يكون كذب (خدایا کاش دروغ باشه)»در عرض چند دقیقه خانه و سرم پر شد از جمله‌هایی که هیچ‌کدام پایانی نداشت.من سید حسن را از نزدیک ندیده بودم.
حتی لبنان هم آن‌قدر به زندگی روزمره‌ام نزدیک نبود که تصور کنم روزی خبر شهادت یک نفر در بیروت، وسط آشپزخانه‌ خانه‌ام بنشیند و همه‌چیز را متوقف کند. با این‌حال، او برایم غریبه نبود؛ سال‌ها صدایش را از تلویزیون شنیده و تصویرش را در خانه‌ بعضی دوستانم دیده بودم و وقتی سخنرانی‌هایش داخل خانه پخش می‌شد صدای تلویزیون بالا و بالاتر می‌رفت.اصلا بخشی از تمام نسبت من با سید حسن در همان لحظات شکل گرفته بود. من او را اولین بار به واسطه‌ مادرم شناختم. زنی که چند دهه از عمرش را در مقاومت گذرانده بود و داستان‌های مقاومت بخشی از زبانی بود که با آن جهان را برای بچه‌هایش توضیح می‌داد. وقتی بچه بودم واژه‌ مقاومت برایم معنای خاصی نداشت و فقط گاهی مرا یاد غیبت‌های مادرم می‌انداخت. از او می‌پرسیدم چرا باید از ما دور شود و او در پاسخ برایم قصه می‌گفت. از پیامبران، از کربلا و از مردان و زنانی که جایی از دنیا ایستاده‌اند که طبق محاسبات دنیایی، ایستادن در آن غیرممکن به نظر می‌رسید. سید حسن یکی از شخصیت‌های همان قصه‌ها بود. مادرم سال‌ها پیش از عراق به ایران آمده و هیچ‌وقت از ایران بیرون نرفته بود اما میان ایران و جنوب لبنان راهی وجود داشت که روی نقشه‌ها دیده نمی‌شد!او برای من از فرزندش هادی می‌گفت که در جنگ با نیروهای اسرائیلی به شهادت رسیده بود. می‌گفت: «سید حسن را ببین! پسرش به شهادت رسیده. او به عقیده‌اش یقین داشت، برای همین پسرش را پیش از دیگران تقدیم کرد و حالا مردم آماده‌اند برای پاسخ به حرف‌هایش جان بدهند.» چیزی که برای مادرم اهمیت داشت فقط فقدان خانوادگی نبود. این بود که آن مرد بچه‌های دیگران را به مسیری که فرزند خودش را از آن دور نگه داشته باشد نفرستاده است.
برای همین مادرم وقتی از مقاومت حرف می‌زد، فقط از جنگ و اسلحه نمی‌گفت. می‌گفت سخت‌ترین کاری که قدرت‌ها می‌کنند این است که آدم را قانع کنند هیچ راه دیگری وجود ندارد. آن‌قدر از قدرتشان می‌گویند که کم‌کم آدم خیال می‌کند این قدرت، بخشی از طبیعت دنیاست؛ ارتششان یک واقعیت است، پولشان یک واقعیت است اما ایستادن در برابرشان خیال است که سال‌ها زیر سایه‌ی قدرت نظامی و اقتصادی بزرگ‌تری زندگی کرده‌اند، این منطق را خوب می‌شناسند: وقتی یک طرف همه‌ عددها را در اختیار دارد، طرف دیگر کم‌کم خودش را بازنده تصور می‌کند، حتی قبل از آن‌که جنگ شروع شده باشد. مادرم اما سید حسن را از جایی دیگر می‌دید. برای او مسأله این نبود که مقاومت توانسته توازن قدرت را عوض کند؛ مسأله این بود که نشان داده این توازن، سرنوشت محتوم نیست. برای همین می‌گفت: «ما مدام می‌شنویم غرب، ابرقدرت است و ما فقط یک عده‌ی اندکیم. با این حساب چطور می‌توانیم موفق شویم؟ اما ما ایمان داریم که قدرت از آنِ خداست.» سید حسن نصرالله برای مادرم نمونه‌ای عملی از همین باور بود.آن‌وقت‌ها که کوچک بودم خیلی از حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم اما می‌دیدم که وقتی او سخنرانی می‌کند هیچ‌کس هیچ‌کار دیگری جز گوش دادن انجام نمی‌دهد! سال‌ها بعد خودم هم بعضی‌وقت‌ها همین کار را می‌کردم و این کار حتی قبل از این‌که بفهمم با آنها موافقم یا مخالف، تبدیل به بخشی از حافظه‌ام شده بود. آن روز داشتم می‌فهمیدم نسبت خیلی‌ها با او همین و حتی بیشتر است.خبر، چند ساعت بعد تأیید شد اما این‌بار کسی زنگ نزد. پیام‌ها قطع شد. انگار همه برای چند دقیقه نمی‌دانستند با خبری که منتظرش بودند چه کنند.
دخترک دوباره پرسید: «استشهد (شهید شد)؟» گفتم: «آه (آره)». پرسید: «همون آقایی که توی تلویزیونه؟» سرم را تکان دادم. گفت: «پس چرا همه ناراحتن؟ الان دیگه می‌تونیم راحت باهاش حرف بزنیم» نگاهش کردم. راست می‌گفت. ما نه در بیروت بودیم، نه در ضاحیه، نه در ساختمانی که از ساعت‌ها پیش اسمش در تمام دنیا پیچیده بود. خانه‌ی ما جای دیگری بود اما مگر همیشه فاصله را با کیلومتر اندازه می‌گیرند؟صر برای خرید از خانه بیرون رفتم. توی راه زنی را دیدم که از قبل می‌شناختمش. اهل سوریه بود و چند سالی می‌شد به محله‌ی ما آمده بود. همین که مرا دید گفت: «عرفتی (خبردار شدی)؟». گفتم: «آه». چند لحظه هر دو ساکت ماندیم و بعد به زبان عربی ادامه داد: «عجیبه! یه خبر از بیروت میاد و اینجا قلب ما رو می‌سوزونه». لبخندی نداشتیم تحویل هم بدهیم. سر تکان دادیم و از هم جدا شدیم. جمله‌اش تا شب توی سرم می‌چرخید.وقتی برگشتم تلویزیون را روشن کردم و این بار صدایش را قطع نکردم. آن‌وقت فهمیدم چیزی که صبح مرا متوقف کرده بود، خبر شهادت یک نفر نبود؛ این بود که یک اتفاق در بیروت، چطور توانسته بود خودش را به زندگی ما برساند. از بیروت و صفحه‌ی تلویزیون و تلفن خواهرم و پیام‌های دوستانم و سؤال ساده‌ی دخترک گذشته و رسیده بود به همین خانه، به همین میز کوچک و همین دفتری که تا صبح هیچ ارتباطی با لبنان نداشت.چراغ آشپزخانه را خاموش کردم. خانه ساکت بود و بغض گوینده‌ی شبکه‌ی المیادین در سرم تکرار می‌شد: «نال سید الشهداء الشهادة...».مادرم همیشه می‌گفت میان جنوب لبنان و تمام قلب‌های مقاوم دنیا راهی وجود دارد که روی هیچ نقشه‌ای دیده نمی‌شود. آن شب فهمیدم آن راه، به خانه‌ی ما هم رسیده است.#سید_حسن_نصرالله
09:43 - 7 مهر 1405
روایت روز

4 بازنشر9 واکنش
36٫6k بازدید