نسخه تسلیم با کمی ظریفکاری!
هر بار، عدهای تصور کردند اگر از بخشی از حق و قدرت خود بگذرند، دشمن دست از سرشان برمیدارد.
فارس - خط رهبری: تاریخ ایران گاهی با یک جمله کوتاه ورق خورده است؛ جملهای که در ظاهر از عقلانیت، دوراندیشی و نجات کشور از دردسر حرف میزند اما در عمل، بهای سنگینی روی دست یک ملت میگذارد: "بدیم بره تا دردسر نشه!" این جمله را میتوان در بزنگاههای مهم تاریخ معاصر ایران دید؛ از قاجار و امتیازدادن به قدرتهای خارجی تا پهلوی و واگذاری اختیار کشور به بیگانگان. هر بار، عدهای تصور کردند اگر از بخشی از حق و قدرت خود بگذرند، دشمن دست از سرشان برمیدارد. اما تاریخ، بارها نتیجه دیگری را نشان داد: هرچه ایران ضعیفتر شد، اشتهای طرف مقابل برای امتیازگیری بیشتر شد.
ترکمانچای؛ وقتی از ترس جنگ، سرزمین دادیماول اسفند ۱۲۰۶ بود. در جریان جنگ ایران و روسیه، برخی شهرهای ایران سقوط کرده بودند که یکی از مهمترین آنها تبریز بود. فتحعلیشاه و اطرافیانش از رسیدن روسها به تهران وحشت داشتند. در چنین شرایطی، راهحل آنها این بود که هرچه روسها میخواهند، «بدیم بره» تا سایه جنگ از کشور دور شود.نتیجه این عقبنشینی، عهدنامه ترکمانچای بود؛ قراردادی که به جدایی بخشهایی از سرزمین ایران از جمله ایروان و نخجوان و بخشهایی از تالش انجامید. حاکمیت ایران بر دریای کاسپین نیز محدودتر شد و ایران ناچار به پذیرش امتیازهای قضایی به نفع روسیه از جمله کاپیتولاسیون گردید. همچنین بخشهای دیگری از قفقاز نیز از ایران جدا شدند.قرار بود با واگذاری امتیازها، خطر از کشور دور شود؛ اما نتیجه، از دست رفتن سرزمین و محدودتر شدن حاکمیت ملی بود. این نخستین بار نبود که ترس از دشمن بهجای تقویت توان دفاعی و حفظ حقوق کشور به عقبنشینی منجر میشد؛ اما این تجربه هم نتوانست به آخرین نمونه تبدیل شود.
نفت؛ ماده سیاه و بدبویی که باید میدادیم برود!هفتم خرداد ۱۲۸۰ بود. این بار، مسئله نه سرزمین بلکه ثروتی بود که زیر خاک ایران قرار داشت. برخی از روشنفکرانی که تجربه قرارداد ترکمانچای را دیده بودند، میگفتند شنیده میشود زیر زمینهای ایران مادهای سیاه و بدبو وجود دارد که خارجیها آن را میخواهند؛ چه بهتر که این ماده بدبو را «بدیم بره» تا برایمان دردسر نشود! نتیجه این نگاه، واگذاری امتیاز نفت به ویلیام ناکس دارسی تبعه انگلستان، در قالب قرارداد دارسی بود؛ قراردادی که حق اکتشاف و بهرهبرداری از نفت ایران را برای مدتی طولانی در اختیار یک تبعه خارجی قرار میداد. به این ترتیب، نفت ایران برای سالها به عرصه نفوذ و منافع بیگانگان تبدیل شد.ماجرا فقط واگذاری یک منبع زیرزمینی نبود؛ مسئله این بود که چرا باید ثروت ملی را بهجای آنکه فرصتی برای پیشرفت کشور بدانیم، باری دردسرساز تلقی کنیم که بهتر است از شر آن خلاص شویم؟ این همان تفکری بود که بهجای اعتماد به تواناییهای ایرانیان، راه نجات را در واگذاری ظرفیتهای کشور به خارجیها جستوجو میکرد.
کنسرسیوم؛ نفت را دادیم تا با خارجیها درگیر نشویمپس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و ناکام ماندن تلاش دکتر مصدق برای ملی کردن صنعت نفت، فضلالله زاهدی نخستوزیر جدید، روابط با دولت انگلستان را از سر گرفت. بار دیگر همان استدلال قدیمی به میان آمد: چه ضرورتی دارد برای ملی کردن صنعت نفت، خودمان را با خارجیها درگیر کنیم؟ بهتر است امتیاز بدهیم تا سایه جنگ از سر کشور دور شود و رابطهمان با آنها بهبود پیدا کند.
در همین چارچوب، مذاکرات نفتی از ۲۲ فروردین ۱۳۳۳ به سرپرستی علی امینی، وزیر دارایی آغاز شد و به قرارداد کنسرسیوم معروف به قرارداد امینی ـ پیج انجامید. این قرارداد، دولت ایران را متعهد میکرد که نفت تولیدی را تا ۲۵ سال به شرکتهای عضو و غیرعضو کنسرسیوم شامل شرکتهای آمریکایی، انگلیسی، هلندی و فرانسوی بفروشد. شکلگیری کنسرسیوم، نقش سیاسی و اقتصادی آمریکا را در ایران افزایش داد و زمینه نفوذ گستردهتر این کشور در تصمیمگیریهای حکومت پهلوی را فراهم کرد. بهتدریج، وابستگی حکومت به آمریکا چنان گسترش یافت که تصمیمهای مهم سیاسی کشور نیز زیر سایه نفوذ واشنگتن قرار گرفت.باز هم قرار بود با امتیاز دادن، مشکلات کمتر شود؛ اما نتیجه، گسترش وابستگی و محدودتر شدن استقلال تصمیمگیری کشور بود. قرار بود امتیاز دادن، راه را برای آرامش و توسعه باز کند؛ اما وابستگی خود به مانعی در برابر استقلال سیاسی کشور تبدیل شد.
کاپیتولاسیون؛ وقتی عزت ملی هم قابل واگذاری شد۲۱ مهر ۱۳۴۳ بود. در جلسهای پرتنش، لایحه قضاوت کنسولی مشهور به کاپیتولاسیون با وجود مخالفت گروهی از نمایندگان مجلس شورای ملی به تصویب اکثریت رسید. بر اساس این مصوبه، مستشاران نظامی آمریکا و افراد مشمول آن از امتیازهای قضایی ویژه برخوردار میشدند و رسیدگی به جرائم آنان در صلاحیت عادی دادگاههای ایران قرار نمیگرفت. استدلال موافقان باز هم همان منطق آشنا بود: خواسته آمریکاییها را «بدیم بره» تا دردسر درست نشود. اما این بار، مسئله تنها نفت و امتیاز اقتصادی نبود؛ سخن از حاکمیت قضایی و عزت ملی بود. کشوری که باید بر اساس قوانین خود درباره جرائم واقعشده در قلمرو خود تصمیم میگرفت، در برابر خواسته یک قدرت خارجی عقبنشینی میکرد.
اعتراض امام خمینی (ره) به کاپیتولاسیون، اعتراض به همین منطق بود؛ منطقی که برای حفظ رابطه با قدرت خارجی حاضر میشد از حقوق ملت ایران بگذرد. انقلاب اسلامی ایران در چنین بستری معنا پیدا کرد: مقابله با وابستگی و بازگرداندن اعتمادبهنفس و اراده ملی به کشوری که سالها به او القا شده بود بدون رضایت قدرتهای خارجی نمیتواند تصمیم بگیرد.
از «بدیم بره» تا «ما میتوانیم»مهرماه ۱۴۰۵ است. بیش از چهار دهه از انقلاب اسلامی ایران میگذرد و دست بیگانگان از وطنمان کوتاه شده است؛ اما تفکری که در دوره قاجار و پهلوی، سرزمین و ثروت و عزت ایران را پای ترس از دشمن قربانی میکرد، هنوز هم زنده است. همان تفکر با چهرهها و ادبیات تازه همچنان نسخه قدیمی خود را میپیچد: دشمن تهدید میکند؟ امتیاز بدهیم! دشمن فشار میآورد؟ عقبنشینی کنیم! دشمن ابزار قدرت ما را میخواهد؟ واگذار کنیم تا شاید دست از سرمان بردارد! گویی از نگاه این جریان، راه نجات ایران نه در قوی شدن بلکه در راضی نگه داشتن دشمن است.
از روزهای نخست انقلاب که عدهای میگفتند در جنگ تحمیلی اول به دشمن زمین بدهیم تا زمان بخریم، تا دهه نود که واگذاری فناوری هستهای را راه پایان دادن به دشمنی آمریکا معرفی میکردند و تا کسانی که پس از دو جنگ تحمیلی علیه ایران، قرارداد ترکمانچای را تئوریزه میکنند؛ یک خط فکری واحد دیده میشود: هر وقت دشمن فشار آورد، ما باید چیزی بدهیم و عقب بنشینیم! این همان نسخهای است که در دوره قاجار به از دست رفتن سرزمین، در دوره پهلوی به واگذاری امتیازهای نفتی و قضایی و گسترش وابستگی انجامید؛ اما ظاهراً هنوز کسانی حاضر نیستند از این تاریخ درس بگیرند: «صنعت هستهای برای یک کشور، یک ضرورت است. اینکه بعضی از روشنفکرنماها قلم بردارند و قلم بزنند که «آقا ما صنعت هستهای را میخواهیم چهکار کنیم» این فریب است؛ این شبیه همان حرفی است که زمان قاجارها وقتی نفت کشف شده بود و انگلیسها آمده بودند میخواستند نفت را ببرند، اینجا دولتمرد قاجاری میگفت ما این مادّهی بدبوی عَفِن را میخواهیم چهکار کنیم، بگذارید بردارند ببرند! این شبیه آن است.» ۱۳۹۴/۰۱/۲۰
تلختر آنکه برای توجیه این عقبنشینی مثال بیماری قند را پیش میکشند و میگویند وقتی کسی به این بیماری مبتلا شد، باید پایش را قطع کرد! اما چرا از پیشگیری حرفی نمیزنند؟ چرا از درمان بیماری و تقویت بدن سخنی نمیگویند؟ چرا بهجای آنکه راه جلوگیری از ضعف و آسیبپذیری کشور را پیدا کنند، قطع کردن پا را بهعنوان نسخه نجات تجویز میکنند؟ مشکل دقیقاً همینجاست: بهجای درمان ضعف به حذف ابزار قدرت رضایت میدهند؛ بهجای آنکه هزینه تهدید را برای دشمن بالا ببرند، هزینه عقبنشینی را به ملت ایران تحمیل میکنند.
تاریخ، کارنامه این تفکر را پیش روی ما گذاشته است. امتیاز دادن، دشمن را سیر نکرد؛ عقبنشینی، زیادهخواهی را پایان نداد و وابستگی، امنیت پایدار نیاورد. هر بار که بخشی از توان و اختیار کشور واگذار شد، راه برای مطالبه بعدی بازتر شد. حاصل چنین رویکردی چیزی جز فرسایش استقلال، تضعیف ابزارهای قدرت و تحمیل هزینههای سنگینتر بر ایران و معیشت مردم نبود. با این حال، جریان تسلیمطلب همچنان میکوشد همان نسخه شکستخورده را با بستهبندی تازه به جامعه بفروشد؛ گویی مشکل ایران در تمام این سالها، کم امتیاز دادن بوده است!
انقلاب اسلامی ایران اساساً علیه همین منطق «ما نمیتوانیم» شکل گرفت؛ علیه این باور که ایرانی برای پیشرفت باید چشم به دست بیگانه بدوزد و برای حفظ امنیت، از حقوق خود بگذرد. امام خمینی(ره) به این خودباختگی پایان داد و گفتمان خودباوری، استقلال و قدرت ملی را احیا کرد؛ گفتمانی که بهجای تسلیم در برابر تهدید، بر ساختن تواناییهای کشور و ایستادن روی پای خود تأکید داشت.
ثمره این تغییر نگاه را میتوان در پیشرفتهای بومی بهویژه در حوزه دفاعی دید؛ ظرفیتهایی که به ایران امکان دادهاند در دو جنگ تحمیلی در برابر دو قدرت نظامی مهاجم و پشتیبانان آنها بایستد و اجازه ندهد اهداف شوم آنان علیه ایران محقق شود. این به معنای انکار مشکلات کشور نیست؛ اتفاقاً معنایش این است که راه حل مشکلات از جمله مشکلات اقتصادی، از مسیر تضعیف توان ملی نمیگذرد. کشوری که ابزار قدرت خود را حفظ و تقویت میکند، امکان بیشتری برای دفاع از منافعش دارد؛ اما کشوری که به امید رضایت دشمن، ابزارهای قدرتش را یکییکی واگذار میکند، سرانجام با دست خالی پای میز مطالبههای بعدی مینشیند.
از ترکمانچای تا دارسی و کنسرسیوم و کاپیتولاسیون، تاریخ ایران بارها بهای تفکر «بدیم بره» را پرداخته است. حالا دیگر نمیتوان ادعا کرد که از پیامدهای این نسخه بیخبریم. مقاومت هزینه دارد؛ اما تسلیم هم هزینه دارد، با این تفاوت که هزینه مقاومت را برای حفظ استقلال میپردازیم و هزینه تسلیم را برای از دست دادن آن. پرسش اینجاست: تا چه زمانی باید هزینه نسخهای را بدهیم که تاریخ، شکست آن را بارها ثبت کرده است؟
16:41 - 22 مهر 1405