اتفاقاً نان را به نرخ روز می‌خورم!

«اتفاقاً باید هم نان را به نرخ روز خورد...» شنیدن این جمله، آن هم در تجمع مردمی شبانه میدان انقلاب، آدم را شوکه می‌کند.
گروه جامعه؛ نعیمه جاویدی: از خانم جوانی که کنارم ایستاده است، می‌پرسم: «راستی، امشب شب چندم تجمعاته؟» با لبخند می‌گوید: «مگه حساب‌وکتاب هم می‌کنی؟ به خدا، من وقتی اخبار اعلام می‌کنه هم دقت نمی‌کنم. ما مأمور به وظیفه‌ایم. بگذار حسابش دست خدا باشه و بس!» اگر لبخند دوست‌داشتنی‌اش نبود، خلوصی که در گفتارش حس می شود نبود شاید باعث می‌شد حرفش را کنایه برداشت کنم. اما حس مثبتی که با رفتارش منتقل می‌کند، سوءتفاهم‌ها را رفع می کند. در همین حال و هوا هستم که ناگهان دستی از پشت سر روی شانه‌ام می‌نشیند و صدایی می‌گوید: «اتفاقاً آدم باید نان به نرخ روزخور باشد...»هم من و هم خانم جوانی که کنارم ایستاده و چند نفر دیگر که اطرافمان هستند، حسابی جا می‌خوریم. انتظار شنیدن هر کلمه‌ای را داریم، به‌جز این یکی؛ آن هم اینجا، در تجمعات مردمی شبانه! دو، سه خانم حسابی اخم می‌کنند. خانم جوان کنار دستی‌ام با لحنی مسلط می‌گوید: «نمی‌خواهی توضیح بدهی منظورت از حرفی که زدی چیه، خانم؟» خانم میان‌سالی که ظاهر و پوششی معمولی هم دارد، متوجه می شود که جو سنگین شده؛ اما با خونسردی کنجکاوی‌برانگیز، نگاهمان می‌کند...
ناگهان یک جمله عجیب...آرامش عجیب زن را که می بینم، من هم می‌خواهم چیزی بپرسم اما شاید بد نباشد، صبر کرد و دید این خانم مصمم و خونسرد چه خواهد گفت؟ هنوز ارتباط میان سؤال خودم از خانم جوان و جملاتی را که او ناگهان و بی‌مقدمه وارد گفت‌وگوی ما کرده، متوجه نشده‌ام. کمی مبهوت هستم. من از خانم جوانی که نزدیکم بود، پرسیدم امشب شب چندم تجمعات است. او هم پاسخ جالب و غافلگیرکننده‌ای داد. ناگهان خانم میان‌سال مصمم که کاملاً نزدیک ما ایستاده بود، با گفتن آن نظر عجیب، ما را غافلگیر کرد. همه ماجرا همین بود. صاحب آن جمله عجیب و ناگهانی با خوش‌رویی سعی می‌کند ابهام و حتی دلخوری اولیه‌ای را که با گفتن کلماتش ایجاد شده، برطرف کند: «خانم‌ها ناراحت نشوید، خودی هستم، به خدا!»بعد هم می زند زیر خنده. با شنیدن این کلمات، حرارت و التهاب چهره‌ها فروکش می‌کند. با همان لحن ساده، نام خانوادگی‌اش را می‌گوید و با یکی دو نفر از خانم‌ها هم دست می‌دهد. فضا بهتر شده است و حالا با حس‌وحال بهتری منتظریم ببینیم خانمی که مانتوی کرم‌رنگ و شال سرمه‌ای پوشیده و یک مچ‌بند نمادین با پرچم ایران هم به دست راستش بسته، از گفتن آن جمله خاص چه منظوری داشته؟
مردم از هم حمایت می کنندعسگری؛ نام خانوادگی‌اش همین بود. مانتویی را که پوشیده است نشان می‌دهد و می‌گوید: «تولیدکننده پوشاک زنانه هستیم. اوضاع اقتصادی خیلی جالب نیست. چند وقتی هست که من و دخترم به شوهرم کمک می‌کنیم. مغازه‌مان هم چند خیابان بالاتره. دستم توی خرجه و خوب می‌دانم که چه گفتم.» جملات تکمیلی‌اش مشتاقمان می‌کند تا ببینیم راوی آن جمله عجیب، که خودش هم بنا بر گفته‌هایش با شرایط اقتصادی این روزها به‌خوبی آشناست، چرا می‌گوید باید نان به نرخ روز خور بود و اتفاقاً خودش هم اینجاست پیش ما در تجمعات بعثت شبانه مردم؟ این تفکر، آن هم در تجمعات شبانه‌ای که مردم برای برپایی ایستگاه‌های صلواتی، حمایت از خیریه‌های توزیع نان رایگان و خرید از فروشندگان جوانی که در حاشیه مراسم بازارچه جمع‌وجوری راه انداخته‌اند، از جیب خود هزینه می‌کنند اصلاً با هم جور در می آید؟
خودت باید ببینی!ماجرا کمی کش پیدا کرده و دوست داریم زودتر از منظور خانم خونسرد سر دربیاوریم. یکی از خانم‌ها که مادر دو فرزند است، حرف دل همه ما را می‌زند. با خنده دست روی شانه عسگری می‌گذارد و می‌گوید: «خانم، جان به لبمان کردی! نمی‌خوای بری سر اصل مطلب؟!» عسگری می‌خندد. تلفن همراهش را از توی کیف بیرون می‌کشد و می‌گوید: «گفتنی نیست، خانم‌ها! باید خودتان ببینید.» ماجرا مدام عجیب تر می شود. خانم تولیدکننده لباس، وارد گالری تلفن همراهش می‌شود. بدون معطلی، ویدئویی را پیدا می‌کند. هنوز آن را پخش نکرده که می‌گویم: «فکر می‌کنید توی این همهمه متوجه چیزی می‌شویم؟ زیرنویس داره؟ بهتر نیست خودتون توضیح بدین؟» می‌خندد و می‌گوید: «عجولی ها! صدایش مهم نیست، تصویرش مهمه!» نیم قدم با کلافگی فاصله دارم که بدون مکث، با اشاره انگشت ویدئو را پخش می‌کند و می‌گوید: «یک کم نزدیک‌تر بیایید، خانم‌ها تا راحت‌تر ببینید.» حضور در تجمعات شبانه میدان انقلاب، متفاوت از تصورم پیش رفته است. به‌جای پرچم‌گردانی و شعار دادن، پنج شش خانم دور یک تلفن همراه حلقه زده‌ایم! همان چند ثانیه اول کافی است تا دیگر نیازی نباشد عسگری منظورش را از آن جمله عجیب که به زبان آورده، بیان کند.
۴ MB
بوی نان از دهه 60 تا امروزفیلم کوتاهی است که قبلاً هم دیده‌ام. مربوط به دوران دفاع مقدس اول. ظاهراً باید مربوط به اعزام یک دسته به عملیات یا جایی دیگر باشد. یک رزمنده خلاف مسیر حرکت بقیه ایستاده و دست‌هایش پر از نان است. رزمنده‌ها از کنارش رد می‌شوند و هرکدام یک دانه نان برمی‌دارند و می‌روند. ویدئو حس غریبی دارد. بوی سادگی جبهه‌ها را از دهه شصت، با چاشنی بوی نانی که هر رزمنده برمی‌دارد و می‌رود، به دهه ۱۴۰۰ می‌آورد. همین که تماشایش می‌کنی، از خودت می‌پرسی: همین؟ هر نفر فقط یک قرص نان! پس غذا چه می‌شود؟ مگر با یک نان می‌شود جنگید؟ و...این ویدئو همه‌چیز را نشان نمی‌دهد. مثلاً ما نمی‌دانیم اینجا حاشیه صف غذاست یا نه؟ در حال تماشای رزمندگان پیش از اعزام هستیم یا چیز دیگری؟ اما هرچه هست، ذهن با خیال‌پردازی‌های خودش سؤال‌هایی می‌پرسد و نتایجی هم می‌گیرد. مثلاً اینکه چقدر مدیون جوان‌هایی هستیم که با همین سادگی، سرزنده و بی‌ادعا رفتند. حالا تقریباً همه متوجه شده‌ایم که خانم تولیدکننده پوشاک از جمله «آدم باید نان به نرخ روزخور باشد...» چه قصدی داشته است. دیگر کسی او را سؤال‌پیچ نمی‌کند یا با اخم خطاب و عتابش قرار نمی‌دهد.
کاش غربت فقط فاصله کشورها بود!من و خانم جوان اما هنوز منتظریم متوجه شویم چرا عسگری ناگهان، میان صحبت‌های ما احساس کرده است باید این جمله را بگوید. گویا صدای ذهن ما را به‌خوبی شنیده است. همین‌طور که تلفن همراهش را توی کیف می‌گذارد، می‌گوید: «برای آمدن به اینجا، بیشترین کنایه‌ها را از خواهر خودم می‌شنوم. خوشبختانه یا متأسفانه در یک ساختمان زندگی می‌کنیم. خیلی تحت تأثیر عقاید خانواده همسرش است. ما حساب هر شبی را که می‌آییم میدان، داریم. اصلاً کارگاه را زودتر باز می‌کنیم تا بتوانیم زودتر هم تعطیل کنیم و خودمان را به اینجا یا یکی دو جای دیگر که معمولاً شب‌ها آنجا هستیم، برسانیم. خواهرم دائم تشر می‌زند که حالا این‌همه بدوبدو می‌کنی که به میدان برسی، نفعی هم دارد؟ چیزی دستت را می‌گیرد؟ همان وقت را بگذاری و کارگاه را باز نگه داری، به‌صرفه‌تر نیست، خانم جان‌فدا؟»کاش دوری آدم ها از همدیگر فقط فاصله شهرها و کشورها بود. از شنیدن این‌همه فاصله که چه عرض کنم، غربت معنی دار میان دو خواهر حال خوبی ندارم. می‌گویم: «حیف! آدم این حرف‌ها را از یک غریبه بشنود، هضمش راحت‌تر است. واقعاً صبورید...» چهره عسگری مغموم می‌شود. سری به نشانه تأیید تکان می‌دهد. سه چهار ثانیه‌ای سکوت می‌کند. بر بغضی که راه حرف زدن را بسته است، غلبه می‌کند و می‌گوید: «خواهرم عاشق ایران است. متأسفانه مثل بعضی‌ها فکر می‌کند که اگر ما به تجمع بیاییم، یعنی با تورم، مشکلات اقتصادی و... موافقیم! من نمی‌دانم اینترنشنال چطور آدم‌ها را قانع کرده که فکر کنند حضور در میدان یعنی من یک ایرانی عاشق تورم هستم؛ مسخره است، به خدا!»
وقت و جانم برای ایران استفضا کاملاً عوض شده. دیگر به عسگری به چشم خانمی که ناگهان وارد بحث ما شده نگاه نمی کنیم. حالا شبیه زنی است که سینه اش پر از حرفهای مگوست. انگار که نکته مهمی یادش افتاده باشد، می‌گوید: «خواهرم بدترین توهین را زمانی به من کرد که گفت شماها نان به نرخ روزخورید! خیلی دلم شکست تا اینکه خیلی اتفاقی این ویدئو را دیدم. اگر بگویم بالای ۳۰ دفعه تماشایش کردم، باورتان می‌شود؟ مثل آب شد روی آتش. شد قوت قلبم. به خودم می‌گویم تیر و ترکش که همه‌اش تیر و ترقه نیست. یک وقت‌هایی هم نیش کلامه. می‌بینی این جوان‌های رعنای جان‌فدای دهه‌شصتی را؟ چه رها، نفری یک نان ساده برمی‌دارند و جان شیرینشان را کف دست گذاشتند برای ایران. فقط خدا می داند چند نفر از این جمع شهید شد و چند نفر زنده برگشت. به خودم دلداری می دهم که تو هم باید همین‌جوری باشی. اونها جانفدای دیروز بودن تو امروز به خودت افتخار کن!»
در جنگ هم وسط میدان بودم!حرف های عسگری فکر آدم را مشغول می کند. من به آن ویدئو هیچ وقت از این زاویه نگاه نکرده بودم. من دیروز و امروز را به هم پیوند نزده بودم اما او چرا! خواهر دلشکسته می گوید: «نرخ نان امروز، شنیدن همین طعنه‌های ریز و درشته. باید قورتشان بدهی و محکم سر جای خودت بایستی. نرخ نان امروز ماهایی که به میدان می آییم جانی هست که حتماً فدای وطن هم می کنیم. ما توی همین میدان ها بودیم که جنگنده های دشمن از بالای سرمان رد شدند. اینجا جا برای حضور همه هست؛ بسم الله... با این اوصاف چرا نانمان را به نرخ روز نخوریم! من اتفاقاً دقیقه‌دقیقه‌هایی را که اینجا هستم، حساب می‌کنم. من هر شب دارم برای ایران عزیزم وقت می‌گذارم. این بهترین لحظه‌های عمر من است؛ نیست؟!»*عکس ها تزئینی#جانفدا #جنگ #نان #نرخ #میدان #خیابان
20:30 - 11 آبان 1405
جامعه
گروههای مردمی

4 بازنشر9 واکنش
25٫7 هزار بازدید




2 پاسخ

@user1777633226711 ساعت پیش
در پاسخ به @Naimejavidi
حکومت جمهوری اسلامی کمر بسته وضعیت معیشت مردم ایران رو ببره به دوران جنگ ایران عراق

@Lilsss10 دقیقه پیش
در پاسخ به @Naimejavidi
شاید طرف پولداره بود یا ثروت مند،دلیل نمیشه یه ملت با اون مقایسه کنی